Home  
 
A project of the Abdorrahman Boroumand Foundation

شب به خیر رفیق، قتل عام زندانيان سياسي رشت

گزارش زیر را احمد موسوی، که در تابستان ١٣٦٧ در رشت زندانی بود، نوشته است. ضمنا این گزارش با تغییراتی در کتاب خاطرات زندان او، که با نام «شب به خیر رفیق!» توسط نشر باران به سال ١٣٨٣ به چاپ رسیده است، ثبت است.

اواخر تیر ماه خبرهایی مبنی بر تحركاتی از طرف مجاهدین در نوارمرزی ایران و عراق و نیز پذیرش‌ قطعنامه از طرف جمهوری اسلامی به درون زندان رسید. پایان جنگ و پذیرش‌ قطعنامه ٥٩٨ سازمان ملل از جمله حوادثی بود كه می توانست شادمانی را برای زندانیان به ارمغان آورد. در اوج این شادمانی نگرانی هایی هم از بروز اتفاقات و حوادث غیر مترقبه وجود داشت. همه در التهاب و شور به سر می بردیم. چشم و اندیشه¬ها به آینده ای نزدیك دوخته شده بود. با چنین وضعیتی از شرایط روحی، اوضاع به نفع زندانیان در حال تغییربود. نگاه¬ها‍ و گوش‌¬ها هر تصویر و خبری را مشتاقانه دنبال می كردند. نگهبانان هر روز كه می گذشت با روحیه ی از دست رفته تر با ما روبرو می شدند. در روزنامه ها مقالات متعددی در جهت ادامه ی جنگ تا پیروزی نوشته می شد. مهدی نصیری مدیر مسئول روزنامه كیهان و یكی از مزدوران حلقه به گوش‌ رژیم در مقالات طولانی كه می نوشت هر کس را ‍كه در جهت پذیرش‌ قطعنامه و صلح حرف می زد جزو دشمنان نظام و انقلاب می شمرد. تلویزیون از هفته ها قبل مصاحبه هایی را در میان مردم انجام می داد. روال گذشته ی مصاحبه با مردم كمی تغییر كرده بود. بعضی افراد خواهان خاتمه ی جنگ و پذیرش‌ قطعنامه بودند. وقتی روزنامه وارد بند می شد دیگر كسی را مجال ایستادن و صحبت با دیگران نبود. همه سر در صفحات روزنامه ها می بردیم. پس‌ از خواندن اخبار و مقالات، تحلیل ها از اوضاع شروع می شد.بالاخره التهاب ها و انتظارها به پایان رسید در شب ٢٧ تیرماه در میان خبرهای تلویزیون پذیرش‌ قطعنامه ٥٩٨ از طرف جمهوری اسلامی اعلام شد و دو روز بعد در شب ٢٩ تیر خمینی بر صفحه ی تلویزیون ظاهر شد و با قبول قطعنامه ی سازمان ملل جام زهر شوكران را لاجرعه سركشید. در آغاز خبر و دیدن تصویر خمینی تنها به هم نگاه می كردیم و تبسمی بر لبان مان نقش‌ بست. اما به زودی غلغله و فریاد در میان مان پیچید.

ساعت ٩ شب در راهروها برای استفاده از دستشویی باز شد و زندانیان دو راهرو به هم پیوستیم. شادی مان دو چندان شد. رفیق عبداله لیچایی (١) به بخشی از آرزوی دیرین خود دست یافته بود. در صحبت ها و بحث های خود اوهمیشه آرزو می كرد دریوزگی خمینی را ببیند و همواره نگران بود مبادا او را ترور كنند و به صورت اسطوره ای شكست ناپذیر در ذهن جامعه باقی بماند. دریوزگی جمهوری اسلامی به رهبری خمینی كه تمام تلاش‌ خود را در جهت به خواری كشانیدن دیگران به كار می برد و برای بی اعتبار كردن افراد از هیچ ترفندی خودداری نمی كرد. با شكنجه، سركوب و فشار، مبارزین و انقلابیون را به پای تلویزیون می كشانید تا از شكست و سقوطشان در منجلاب، برای خود اعتباری كسب كند، عبداله امید داشت دریوزگی خمینی، خواری و زبونی اش‌ را ببیند. و آن شب در میان شادمانی جمع زندانیان، شادی عبداله نمود دیگری داشت. می خندید، تند و پرشتاب حرف می زد. می خواست تمام شادی و حرف هایش‌ را یك جا به بیرون بریزد. انگار دیگر فرصتی برای دوباره حرف زدن نخواهد داشت. رفتارش‌ به شادمانی كودكانه بیشتر شباهت داشت، ناب بود. در هنگام قدم زدن در میان راهروی بند وسط من و محمد گام برمی داشت. ناگهان با شادمانی كودكانه دست های خود را بر گردن ما حایل كرد، پاهایش‌ از زمین كنده شد و در همان حالت آویزان ده متر به حركت خود ادامه داد. عبداله از رفقای تبعید شده به زندان گوهردشت بود. لیسانس‌ جامعه شناسی داشت و در دانشگاه گیلان شاغل بود. در انقلاب فرهنگی دوم اردیبهشت ١٣٥٩ همزمان با حمله ی هادی غفاری به دانشگاه گیلان دستگیر و در تابستان همان سال محاكمه و به پانزده سال زندان محكوم شده بود. آشنایی من با عبداله به روزهای نخست شروع اعتصاب لباس‌ فرم برمی گشت.

من در اتاق شماره ی ١٠ و او در راهروی شماره ی ٣ زندگی می كرد. چند روزی بود دو گروه باهم به هواخوری و دست شویی می رفتیم. هنوز شناختی از روحیات و خلق و خوی همدیگر نداشتیم. از پیشینه ی سال های زندان همدیگر بی خبر بودیم. تنها به دلیل هوادار اقلیت بودن در همان لحظه ی اول به طرف هم رفتیم. چند روز بعد به عنوان مسئول اتاق ١٠ روی یك موضوع صنفی لحظاتی با "شكور" تواب بند كه كارهای صنفی بند را انجام می داد در درون راهرو صحبت می كردم. پس‌ از پایان صحبت هایم و جداشدن از او، عبداله مانند برق و باد خود را به كنارم رساند و با تحكم گفت: رفیق چرا با یك تواب صحبت می كنی؟ چه كسی به تو اجازه داده با او صحبت كنی؟ بهت زده شده بودم كه او كدام درك و كدام شناخت به خود اجازه می دهد با من این گونه صحبت می کند به دل نگرفتم و برخورد او را به حساب حساسیت و نحوه نگاه زندانیان گوهردشت گذاشتم. نگاه عبداله به مجاهدین نیز بر بستر زخم هایی كه از آنها در گوهردشت خورده بودند همین گونه بود. یك هفته بعد كمی بیشتر باهم آشنا شدیم. در نخستین روز مساله ی آوردن دیگ ها و شستن آن ها توسط زندانیان، هنوز بند یك پارچه تصمیم نگرفته بود، زندانیان گوهردشت به دلیل یك دست بودن موضع شان، سریع واكنش‌ نشان دادند. ‍

اتاق ١٠ تركیب ناهمگونی داشت، تعدادی اكثریتی بودند، تنی چند پایان دوران محكومیت خود را می گذراندند و ملاقات هم داشتند. بقیه زندانیان اتاق همه مجاهد بودند و بر اساس‌ سنت و چارچوب¬های زندان انزلی، ما به صورت خطی و سازمانی تصمیم نمی گرفتیم، بلكه تلاش‌ می كردیم جدای از دسته بندی های گروهی به عنوان یك مجموعه به تصمیم واحدی برسیم. من مسئول اتاق بودم و به علت ارتباطات فردی گسترده ای كه با زندانیان مجاهد داشتم، نمی خواستم تنها به دلیل این كه رفقایم در راهروی دیگر غذا نگرفته اند من هم از زاویه نگاه تشكیلاتی و سیاسی صرف، از خوردن غذا امتناع كنم. ما در زندان انزلی سال ها با همین سنت زندگی كرده بودیم. همیشه تصمیم گیری ها را بر اساس‌ زندانیان اتاق انجام می دادیم. با چنین سنتی در درون جمع زندانیان اتاق من دیگر فقط یك زندانی هوادار اقلیت نبودم، بلكه یك زندانی، یك نظر و یك اندیشه بودم كه می توانستم به صورت فردی با زندانیان ‍زیادی به بحث بنشینم و برای رسیدن به یك نظر واحد تلاش‌ كنم. با چنین نگاهی آنها نیز به صورت خطی با من برخورد نمی كردند. بسیار پیش‌ می آمد كه در هنگام رای گیری من به همراه ده مجاهد دیگر یك نظر داشتیم و پنج مجاهد نظری دیگر. با چنین پیش‌ زمینه ای در جمع اتاق نمی خواستم به تنهایی انشعاب كنم و به جمع یاران بپیوندم و بر معیارهایی كه سال ها با آن زندگی كرده بودیم یك شبه خط بطلان بكشم. باید می ماندم و در بحث ها با مجموعه ی اتاق حركت می كردم تا به مقصود برسیم. من می توانستم با اعمال فشار و تهدید به این كه به تنهایی از خوردن غذا خودداری می كنم، به همراه تنی چند به راه خود بروم، اما روی موضوع های نظری هرگز به اعمال فشار اعتقاد ندارم و نخواهم داشت. فرد زندانی و ‍یا جریانی كه بر اثر اعمال فشار دیگران از باور خود دست بردارد و با دیگران هم گام شود، دیر یا زود مجددا به اندیشه های خود باز خواهد گشت، منتها این بار با كینه و عداوت نسبت به دیگران. اما اگر آزادانه به هم گامی با دیگران برخیزد، حداقل حسنش‌ این خواهد بود كه اگر دوباره به راه خود بازگشت از جمع و دیگران كینه و عداوت در وجودش‌ بر جای نخواند ماند.

دو روز بعد تمام اتاق، به جز اكثریتی ها حركت اعتراضی خود را در مورد آوردن و شستن دیگ ها سازمان دادیم. وقتی در اولین روز، در اتاق باز شد و ما به همراه زندانیان راهرو شماره ی ٣ بیرون رفتیم عبداله خود را به من رساند. او ناهار نخورده بود و من خورده بودم. اگرچه كم تر از روزهای پیش‌. همان طور كه قدم می زدیم با مهربانی بازویم را گرفت با خنده و بدون هیچ گونه كنایه ای گفت: ناهارو زدی تو رگ و صفا كردی؟ همان اندازه كه برخورد اول عبداله احساس‌ بدی در من ایجاد كرده بود، برخورد دومش‌ نشان ظرفیت او بود. دو برخورد متضاد عبداله در همان هفته های نخست آشنایی، همیشه در خاطرم باقی ماند. رفاقتمان شكل گرفت، اگرچه در مودر مناسبات با زندانیان مجاهد همواره دو نظر متفاوت داشتیم، دركمان از سازمان ‍ مجاهدین، برنامه ها، اهداف و سیاست های شان یكی بود، اما نمی توانستیم نظرهای یكسانی در رابطه با مناسبات درون بند با زندانیان مجاهد پیدا كنیم. من مناسبات درون زندان را كلیشه ای از مناسبات سازمان ها در بیرون نمی دیدم. زندان شرایط خاص‌ خود را داشت و معتقد بودم تنها بر بستر شرایط درون بند می بایست مناسبات زندانیان با همدیگر تنظیم شود. خاصه این كه نحوه ی مناسبات ما با زندانیان مجاهد درزندان انزلی روابط محكم و رفیقانه ای را میان ما ایجاد كرده بود. برعكس‌ عبداله از زخم هایی كه مجاهدین در زندان گوهردشت بر گرده اش‌ نشانده بودند، ناله می كرد.

یك بار در بحثی که با هم داشتیم، از آن جا كه نمی توانست واقعیت رفتار بخشی از زندانیان را كتمان كند به من گفت "زندانیان مجاهد انزلی و عده ای از لنگرود و رودسر به لحاظ خطی مجاهد نیستند. آنها در خط سازمانشان برخوردنمی كنند. مجاهدین واقعی منصور عباسی (٢) و دیگران هستند. عبداله بر شانه های ما آویزان بود و زندانیان داخل راهرو برایمان راه باز می كردند تا سه نفری كه به هم پیوسته بودیم از میانشان بگذریم و همزمان، آنها نیز با ما و عبداله می خندیدند.

پذیرش‌ قطعنامه اگرچه از مدت ها پیش‌ برای آگاهان قابل پیش‌ بینی بود، اما با توجه به تبلیغات گسترده ی رژیم كه "اگر جنك ٢٠ سال هم طول بكشد ما مرد جنگیم" و نیز مقاله¬های قلم به دستان مزدور روزنامه ها شوك آور بود. با پذیرش‌ قطعنامه، یك شبه تحلیل ها و سرمقاله های روزنامه ها رنگ و بوی دیگری گرفت . نویسندگان این روزنامه ها حالا در مقاله¬های طولانی خود به توجیه پذیرش‌ قطعنامه می پرداختند و درایت! خمینی را می ستودند. انگار هفته ی پیش‌، همین نویسندگان نبودند كه در جهت رد قطعنامه قلم فرسایی می كردند. ‍ از میان نویسندگان و روزنامه نگارانی از این دست مهدی نصیری که مدیر مسئول روزنامه كیهان بود مزدورتر و بی شخصیت تراز همه بود. ما دو مقاله ی او را كه به فاصله ی كمتر از ٢٠ روز، یكی قبل و دومی بعد از پذیرش‌ قطعنامه نوشته شده بود در كنار هم گذاشتیم. اگر اسم نویسنده در پای مقاله¬ها نبود تصور می رفت كه نویسندگان دو مقاله از دو دیدگاه كاملا مخالف و متضاد برخوردارند.

یكی در توجیه ادامه جنگ تا پیروزی نهایی و دیگری در توجیه پذیرش‌ قطعنامه و هوشیاری رهبری نگاشته شده بود. من مقاله ها را جلوی رفقای دیگر گذاشتم. هنگام خواندن مقاله ها اعصابم تحریك شده بود. از این همه زبونی، خواری، مزدوری و بی شخصیتی یك نویسنده بر خود می پیچیدم. برای من پذیرش‌ این كه یك نویسنده كه در خدمت نظام است و باید در جهت منافع نظام قلم فرسایی كند امری پذیرفته شده بود، اما نه تا این حد كه از بی حیثیتی و بی شخصیتی او خواننده ی مقاله دچار تحریك عصبی شود.

همراه با پذیرش‌ قطعنامه، تحركات مرزی شدیدی از طرف مجاهدین و نیروهای عراقی صورت گرفت. ما كنجکاوانه اخبار را پی می گرفتیم. در فضای نامتعادل بند و زندان خبر عملیات «فروغ جاویدان» مجاهدین در سوم مرداد به گوش‌ رسید. روزنامه ها و تلویزیون شروع به پخش‌ اخبار ضدو نقیض‌ كردند. آن چه درمجموع قابل فهم بود، پیشروی سریع مجاهدین بود كه تمام دستگاه های تبلیغاتی نظام را به تكاپو واداشته بود.همه ی ما در راهروها گوش‌ به صدای رادیو بودیم كه از نگهبانی زندان پخش‌ می شد. مدام بر شور و التهاب ما افزوده می شد. برنامه های عادی زندگی روزمره ی ما مختل شده بود. كسی روال طبیعی زندگی خود را پی نمی گرفت. همه در انتظار شنیدن اخبار تازه ای بودیم. آرامش‌ از بند رخت بربسته بود. بی قراری تمام فضای بند را گرفته بود. با شنیدن خبری، شوری در همه ایجاد می شد و با شنیدن خبری دیگر اندوه بر بند سایه می گسترد.

غروب روز ٤ مرداد خبرها رنگ و بوی دیگری گرفت. اخبار تلویزیون مسیر دیگری پیدا كرد. پنجم مرداد مسئولان نظام اسلامی خبر شكست مجاهدین و پیروزی عملیات «مرصاد» را اعلام كردند. محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران بر صفحه¬ی تلویزیون ظاهر شد. نقشه ای از محل عملیات بر دیوار آویزان بود و او مانند سرداری فاتح به تشریح پیروزی و سركوب «دشمن!» پرداخت. از جنبه های تبلیغی خبر كه بگذریم، خبرها حاكی از كشتار وسیع نیروهای مجاهدین بود؛ به رغم این كه نیروهای جمهوری اسلامی نیز در روزهای اولیه تلفات سنگینی داده بودند. تبلیغات گسترده شروع شد، مصاحبه پشت مصاحبه. وعده ی آوردن تعدادی از دستگیر شدگان به جلوی دوربین را ‍می دادند تا بتوانند شرایط روانی را به نفع خود تغییر دهند. ابتدا تنی چند از دستگیرشدگان بر صفحه ی تلویزیون ظاهر شدند. یکی از آن ها زخمی بود و در وضعیت دردآوری قرار داشت. سپس سعید شاهسوندی در تلویزیون ظاهر شد و با معرفی خود به عنوان عضو كمیته ی مركزی و كاندیدای سازمان مجاهدین در شیراز، نظام توانست بر حجم تبلیغات خود بیافزاید. سعید شاهسوندی ضمن دفاع از جمهوری اسلامی به محکوم کردن مجاهدین پرداخت و با اشاره به فشارهای وارده ی سازمان به اعضا و هواداران در عراق، از خودکشی مجتبی میرمیران در قرارگاه مجاهدین یاد کرد و خواهان پاسخگویی رهبریت سازمان مجاهدین در این رابطه شد. مجتبی را از دوران دانشجویی می شناختم. عضو انجمن دانشجویان مسلمان دانشکده¬ی کشاورزی ساری بود. نقاش و خطاطی خوش بود. آخرین بار او را در مهر ماه ١٣٦٠ در چهار راه کالج تهران دیدم و نیم ساعتی با هم صحبت کردیم.

كم کم سكوت و نگرانی جای شور و التهاب قبلی را گرفت. گذر زمان لازم بود تا مجددا شرایط عادی بر بند و روحیه ی زندانیان حاكم شود. بند هنوز تنش‌های مربوط به مساله دستشویی صبحگاهی را داشت و نگهبان ها هرازگاهی جهت حل مشكل وعده ی انتقال زندانیان به زندان لاكان را می دادند كه در زمان رژیم گذشته همانند قزل حصار طراحی شده بود و اینك آماده بهره برداری بود. ‍

غروب ٧ مرداد عبدالهی رئیس‌ زندان وارد بند شد. ابتدا به راهرو ١ آمد. ما چند نفر در راهرو بودیم و بقیه در داخل اتاق ها به كارهای خود مشغول بودند. در دو ماهه ی اخیر به رغم درخواست های مكرر ما حاضر به آمدن به بند نشده بود و حالا در حالتی كه سرمستی و خشم از نگاهش‌ می بارید همرا ه با نگهبانان اش‌ وارد بند شده بود. از كنار ما گذشت و ما بی كمترین كلامی بر جای خود ایستادیم. از كنار در اتاق ها درون ٤ اتاق را نگاه كرد. دیگران هم كلامی بر زبان نیاوردند. او انتظار داشت ما كه مرتب درخواست حضورش‌ را می ‍كردیم حالا حرفی بزنیم و خواسته های خود را مطرح كنیم. سكوت ما نشان بی اعتنایی به حضور او بود. انگار برایمان وجود خارجی نداشت و این خشمش‌ را دو چندان كرد. از راهروی ١ خارج شد و به راهروی ٢ رفت كه تلفیقی از زندانیان تواب، منفعل و تنی چند سرموضعی بود. پس‌ از راهروی ٢ به راهروی ٣ رفت. در راهروی ٣، مهرداد شروع به صحبت كرد. عبدالهی با اهانت، مانع حرف زدن او شد. صحبت كردن زندانیان باعث شد تا عبدالهی كل زندانیان راهرو را مورد اهانت قرار دهد و رفتارهای تهدید آمیز نسبت به زندانیان در پیش‌ گیرد. برخوردش‌ با زندانیان اتاق ١٠ اهانت آمیزتر از راهروی ٣ بود و تهدیدش‌ نیز چنان عریان كه به وضوح در جمله ی: "همه ی شما را باید كشت" تجلی یافت.

عبدالهی پس‌ از سركشی به تمامی راهروها از بند خارج شد. صبح روز بعد فرزان ببری (٣) را كه در راهروی ٣ بود و تازه به اعتصابیون لباس‌ فرم پیوسته بود از بند بیرون بردند. همسر فرزان در بند دختران بود و دخترش‌ نیز در اواسط سال ١٣٦٦ در زندان متولد شده بود. در دو هفته ی اخیر او از رفتن به ملاقات همسرش‌ با لباس‌ فرم امتناع كرده بود و گاه او را به بازجویی می بردند. به همین دلیل بردن او از بند در صبح ٨ مرداد ابتدا این ذهنیت را به وجود آورد كه برای بازجویی رفته است. اما او نه تنها آن روز كه دیگر هرگز باز نگشت.

شامگاه روز ٨ مرداد ساعت ٩ شب نگهبان رمضان كشاورز با در دست داشتن لیستی از اسامی زندانیان وارد راهروی ما شد و اعلام كرد اسامی را كه می خوانم كلیه ی وسایل خود را جمع كنند: علی باقری(٤)، اسماعیل سنجدیان(٥)، حسن فرقانیان(٦)، حجت هوشمند(٧)، هادی كیازاده(٨)، مظاهرآزاد(٩)، مسعود ببری(١٠)، سعید ببری(١١)، ایرج ببری(١٢)، محمود اصغرزاده(١٣)، مصطفی عابدینی(١٤)، فرید هندیجانی(١٥)، فرهاد سلیمانی(١٦)، آرامائیس‌ داربیانس(١٧)‌ همه جزو محكومین شهرستان انزلی بودند. همان شب رضا شهربانی(١٨) و صابر پورنصیر(١٩) را كه در اتاق ١٠ و راهروی ٢ بودند همراه با دیگران از بند خارج كردند. چهارده نفر از راهروی ١، یك نفر از راهروی ٢ و یك نفر از اتاق ١٠. همراه با فرزان كه از صبح بیرون رفته بود؛ در مجموع هفده زندانی انزلی جزو لیست بودند. كمك كردیم تا زندانیان وسایل خود را جمع كنند. یك گونی كتاب، روزنامه و مجله هم برای مطالعه در كنار وسایل شخصی آنها گذاشتیم. روبوسی ها و بدرود گفتن ها شروع شد. با شادمانی و بغض‌ همدیگر را در آغوش‌ گرفتیم و اشیایی به عنوان یادگاری رد و بدل كردیم و با این امید كه هر چه زودتر مجددا یكدیگر را ببینیم دست های هم را فشردیم. همه فكر می كردیم كه آن ها را به لاكان انتقال می دهند. نیم ساعت بعد از رفتن آن ها زندانبان با لیست دیگری وارد راهرو شد و از اسامی خوانده شده خواست وسایل خود را جمع كنند: شهباز شهبازی(٢٠)، علی شهبازی(٢١)، علی قربان نژاد (٢٢)، قاسم ناطقی (٢٣)، حسین خداپرست (٢٤)، محمد صفری(٢٥)، محمد نجاتی(٢٦) و از راهروی ١، علی شعبانی (٢٧)، موسی قوامی(٢٨)، مهدی محجوب (٢٩) و.... از راهروی ٣ و اتاق ١٠؛ این عده جزو زندانیان لنگرود و رودسر بودند كه همراه با عده ای دیگر از بند خارج شدند. در مجموع شانزده نفر بودند.

به این گروه نیز در جمع كردن وسایل شان كمك كردیم و با در آغوش‌ گرفتن شان بدرود گفتیم. شهباز شهبازی مسن ترین زندانی بند و از زندانیان سیاسی سابق بود كه با برانكارد او را از بند خارج كردند. او زمستان ١٣٦٦ در دستشویی بر اثر لیز خوردن دچار در رفتگی لگن خاصره شد. از آن تاریخ قادر به حركت نبود. پایش‌ را از قسمت زانو سوراخ كرده و وزنه آویزان كرده بودند تا بتوانند درمانش‌ كنند. او نیازهای مربوط به دستشویی را در روی تخت انجام می داد. تنی چند از زندانیان به ویژه فرهاد سلیمانی از رفقای اقلیت همانند پرستار او را تیمار می كردند و هر روز ساعت ها به ماساژ دادن پایش‌ می پرداختند. روزهای قبل از كشتار او به كمك دو عصا در زیر بغل قدم هایی بر می داشت. در چنین وضعیتی شب فاجعه او را روی برانكارد خواباندند و بیرون بردند. ‍

با انتقال این دو گروه بند تا حدودی خالی شده بود. صبح روز ٩ مرداد، نگهبان با طرح این كه دیگر تعدادتان كم شده و مشكل دست شویی ندارید می توانید همه ساعت هشت و نیم وارد راهروی خودتان شوید، اولین كنایه را به ما زد. بعد از ورود به راهروها زندانیان باقی مانده در راهروی ٣ را با كلیه ی وسایل به راهروی ١ انتقال دادند. تا این جای مساله هنوز وضعیت برایمان عادی و گویای انتقال زندانیان به زندانی دیگربود.

ساعت ١١ صبح ٩ مرداد چند تن از مجاهدین از جمله حسین طراوت (٣٠) را، كه جزو محكومین دادستانی رشت بودند، از بند بیرون بردند. بعد از ضرب و شتم آن ها به این دلیل كه چرا نماز را به صورت جماعت می خوانند آن ها را به بند برگرداندند. از ظهر به بعد زندانیان محكوم رشت و سپس فومن و صومعه سرا را دو به دو بدون وسایل فراخواندند. انتقال دوبه دو تا غروب ادامه پیدا كرد. اما هیچ كدام از آن ها به بند برنگشتند: عبداله لیچایی، محمد اقبالی(٣١)، محمد پاك سرشت(٣٢)، بهروز رجایی(٣٣)، رضا و رشید متفی طلب (٣٤)، خالق كوهی (٣٥)، حسین طراوت، نقی زاهدی(٣٦)، حسن نظام پسند (٣٧)، ابراهیم طالبی(٣٨)، خسرو دانش‌(٣٩)، احمد محتشمی(٤٠)، نادر سهرابی(٤١)، محمد غلامی(٤٢)، فخرالدین كوچكی(٤٣)، موسی محبوبی(٤٤)، حسین حقانی(٤٥) و¬.¬.¬. جزو زندانیانی بودند كه از بند خارج شدند.

روز ١٠ مرداد از بقیه ی ما خواستند وسایل و ساك های زندانیانی را كه روز قبل از بند خارج شده اند جمع كنیم و اسامی هر كدام را رو ساك شان بنویسیم و بیرون بگذاریم. همراه با زندانیان رشت تعدادی از زندانیان هشتپر از جمله منصور عباسی، ایرج فدایی(٤٦) و حسن محرمی(٤٧) و¬.¬.¬.را نیز از بند خارج كردند. هر روز تعدادی را می بردند و دیگر برنمی گشتند. بند در حال خالی شدن بود. وضع به صورت غیر عادی در آمده بود. به ویژه به زندانیان راهروی دو كه ملاقات داشتند اعلام كردند به مدت دو ماه ملاقات نخواهند داشت. همه ی زندان به صورت قرنطینه در آمده بود تا هیچ گونه خبری از داخل به بیرون و از بیرون به داخل درز نكند. در ادامه جواد مشعوف (٤٨) را بیرون بردند و بعد از چند ساعت به بند برگشت، او نخستین كسی بود كه در طی چند روز اخیر از بند بیرون رفته و دوباره بازگشته بود. او را بازجویی كرده بودند؛ سوالات همه تفتیش‌ عقاید بود: نظرشما راجع به جنگ چیست؟ در مورد مجاهدین چه نظری دارید؟ راجع به جمهوری اسلامی چگونه فكر می نید؟ حمله اخیر مجاهدین را قبول دارید یا نه؟ و سوالاتی از این دست. جواد از محكومین دادستانی رودسر و از رفقای راه كارگر بود. دو رفیق او موسی قوامی و مهدی محجوب را نیز برده و دیگر نیاورده بودند.

جواد همراه با دو رفیق دیگرش‌ به عنوان یك هسته مجاهدین سالهای قبل كار كرده بودند اما بعدا تغییر ایدئولوژی داده و هر سه باهم به راه كارگر پیوسته بودند. با بازگشت جواد به بند و نحوهی طرح سوالات از طرف بازجوها و ضبط كردن صدای او هنگام بازجویی غیر طبیعی بودن شرایط بیش‌ تر به نمایش‌ گذاشته شد. نگهبان ها موضعی كاملا تهاجمی گرفته بودند و ما نیز با همان روحیه ی قبل انگار كه هیچ اتفاقی نیفتاده با آنها برخورد می كردیم و نسبت به هر برخورد و درخواست غیر منطقی آن ها اعتراض‌ و واكنش‌ نشان می دادیم. از مجموع شصت نفر زندانی راهروی ١ و ٣ تنها هقت نفر باقی مانده بودیم. با وجود این از همان برنامه ی زمان بندی شده ی قبل برای هواخوری و دستشویی استفاده می كردیم. روز ‍١٤ مرداد من كارگر روز بودم، بعد از نظافت و شستشوی ظرف ها مشغول خشك كردن ظرف ها و چیدن آن ها در قفسه بودم، طبق روال همیشگی تا ساعت ده ونیم اجازه ماندن در بیرون را داشتیم . ساعت ده و پانزده دقیقه اسماعیلی زندانبان ریزنقش‌ بند از زندانیانی كه مشغول قدم زدن در راهروی بند بودند می خواهد به داخل اتاق ها بروند. فرشید سلطانی (٤٩) به او اعتراض‌ كرد كه هنوز از وقت ما ١٥ دقیقه مانده است.

با شنیدن صدای فرشید من هم كه در راهروی خودمان مشغول چیدن ظرف ها بودم در تایید حرف او گفتم: راست می گوید اكر قرار است زودتر به اتاق های خود بیاییم برنامه ی ما را تغییر بدهید و به ما اعلام كنید تا از برنامه اطلاع داشته باشیم و بتوانیم كارهای خودمان را درهمان زمان به پایان برسانیم من هنوز فرصت رفتن به دستشویی پیدا نكرده ام. با وضعی كه شما در پیش‌ گرفته اید هر وقت هوس‌ كردید یك جورعمل می كنید و ما مرتب می بایست مطابق سلیقه ی شما رفتار كنیم. نگهبان فقط صدای من را می شنید سرش‌ را به داخل راهرو آورد وقتی مرا دید انگار كه از مدت ها قبل كمین كرده و منتظر فرصت بود سریعا واكنش‌ نشان داد و مرا با خود به زیرهشت برد.

اسماعیلی از نگهبانان صومعه سرا بود. جثه ی فوق العاده كوچكی داشت اما از همه¬ی نگهبان ها رذل تر و بی شخصیت تر بود. بیماری حقارت، انگار سال ها با آن زندگی كرده است، در همه ی رفتارش‌ موج می زد و حالا فرصتی پیدا كرده بود درقالب نگهبان زندان به جبران سال های حقارت بار زندگی اش‌ بپردازد. مدام در فكر آزار زندانیان بود. وارد زیرهشت شدیم، دست رویم بلند كرد، دست هایش‌ را گرفتم و اجازه ی زدن به او ندادم. به علت كوچكی اندامش‌ زورش‌ به من نرسید. سریع به راهرو برگشت و میرزایی، نگهبان دیگری را كه مشغول آمارگیری بود با خود به زیرهشت آورد. میرزایی از نگهبانان لنگرود و رودسر بود، برعكس‌ اسماعیلی هیكل فوق العاده درشتی داشت، مشت های بزرگ و قوی او روی بیشتر زندانیان فرود آمده بود و من هم در روزهای سركوب بند از مشت های او بی بهره نمانده بودم. ابتدا چشم هایم را بستند و مرا به انتهای زیرهشت كه به وسیله یك پرده قسمت دفتری را از خوابگاه جدا می كرد، بردند. ضرب و شتم آغاز شد. وقتی با مقاومت من روبرو شدند دست هایم را هم از پشت بستند. تا ساعت ١٢ شب ضرب و شتم ادامه پیدا كرد و من در حالی كه زیر ضربات مشت و لگد آن ها بودم مدام حرف می زدم و حقارت و كوچكی شان را به رخ شان می كشیدم، و این¬كه تنها می توانند پشت قدرت سنگر بگیرند.

پس‌ از پایان ضرب و شتم شخص‌ سومی آمد و سوالاتی از من كرد. با او هم به بحث و جدل برخاستم. كاملا عصبی بودم و بی پروا حرف می زدم. از حرف هایی كه به اسماعیلی گفته بودم دفاع كردم و دوباره همان ها را تكرار كردم. صحبت هایم تمام شد. او رفت و مرا با چشمان و دست های بسته به یكی از دو اتاق راهروی شماره ی ٣ بردند. راهروی ٣ تخلیه شده بود. من تنها در گوشه ای از اتاق نشستم. نگهبان با طنابی برگشت و پاهایم را هم بست. بعد از رفتن او توانستم چشمبند و بعد دست و پایم را باز كنم. نیم ساعت بعد اسماعیلی از پنجره بالا آمد و به داخل سرك كشید. وقتی مرا در آن حال دید داخل آمد و این بار دست هایم را با دست¬ بند بست، پاهایم را طناب پیچ كرد و بر چشمانم چشمبند زد. بعد از رفتن او با كشیدن سرم به دیوار توانستم چشمبندم را باز كنم اما رهایی از دست بند و طنابی كه بر دست و پایم بسته بود ممكن نبود. تا صبح در گوشه ای كز كردم و از سرما لرزیدم. از آنجا كه كارگر روز و مشغول كار بودم تنها یك زیرپیراهن و شلوار گرمكن پوشیده بودم. پتو هم به من ندادند، دست هایم با دست بند از پشت بسته شده بود و در چنین حالتی امكان خوابیدن وجود نداشت.

روز بعد را نیز با دست و پای بسته و چشمبند سپری كردم. هرازگاهی برای این كه تحركی داشته باشم بلند می شدم و مثل كلاغ با پاهای بسته شروع به راه رفتن می كردم. با کوشش فراوان موفق شدم دست های بسته ام را از پشت به جلو بیاورم. لاغربودم و به علت ورزش‌ مداوم در زندان بدنم نرم و انعطاف پذیر بود. مجموعه ی این شرایط شانس، آوردن دست هایم را به جلو فراهم كرده بود. دست های بسته ام را از پشت به باسنم نزدیك كردم و ب&