Home  
 
A project of the Abdorrahman Boroumand Foundation

حق آزادی وجدان، اندیشه و مذهب

همه کس میبایداز حق آزادی عقیده، بی هیچگونه مداخله ای برخوردار باشد

همه کس میبایداز حق آزادی عقیده، بی هیچگونه مداخله ای برخوردار باشد.

ماده ١٩میثاق بین المللی حقوقی مدنی و سیاسی [سازمان ملل متحد]

 

در واقع طی اظهار نظری عمومی ٢٢ (٤٨) در ٢۰ ژوئن ١٩٩٣، کمیته حقوق بشر اعلام کرده است که آزادی "داشتن و یا پذیرش" یک مذهب، یا اعتقاد، ضرورتأ مستلزم آزادی انتخاب و گزینش یک مذهب یا اعتقاد، از جمله جایگزین نمودن مذهب کنونی و اعتقاد جاری با [مذهب و اعتقادی] دیگر و حتی پذیرش نظرگاهی غیر دینی و خدا ناباور نیز هست؛ و بهمچنین حق حفظ و نگهداشت مذهب یا اعتقاد [کنونی] شخص. ماده ١٨ بند٢ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی اعمال فشارو سرکوبی را که به حق داشتن و یا پذیرش مذهب و یا عقیده ای آسیب برساند و آنرا تضعیف کند، ممنوع میکند. از جمله کاربرد تهدید به اعمال فشارهای جسمی و یا مجازاتها و تنبیهاتی که معتقدان ویا غیر معتقدان را وادار کند، به اعتقادات مذهبیی پایبندی نشان دهند و در مراسم جمعی عبادی شرکت جویند که حاکی از دست کشیدن ازعقیده و یا مذهب خودشان و پیروی از عقیده و مذهب دیگری باشد.

گزارشگر ویژه موضوعی ملل متحد، عبدالفتاح آمور (Amor)، ١٩٩٦

معماران و برپاکنندگان جمهوری اسلامی، نخستین فعالان سیاسی - مذهبی بودند که موفق شدند که یک حکومت استبدادی(authoritarian) به سبک غربی را به دست گیرند و آنرا به یک حکومت دین سالار (تئوکراتیک) تبدیل کنند. پس از به دست گرفتن دستگاه زورمند سرکوب حکومتی، ایشان یک برنامه جامع و فراگیر اسلامی سازی جامعه را به اجرا گذاشتند. با تحمیل آفت و بلای حکومتی مذهبی، جمهوری اسلامی، پا به راهی گذاشت که دیگر حکومتهای تمامیت خواه، در پیش میگیرند. متقاعدسازی، آموزش، تبلیغ،ارعاب، دستگیری، شکنجه و اعدام ابزاری بودند که در جهت رسیدن به هدفهای اسلامی کردن دوباره [جامعه] بکار گرفته شدند. در این فصل از اطلاعاتی استفاده میشود که در خاطرات زندانیان در دوره اسارت آنها آمده است ونشان میدهد که حاکمان جدید چگونه کار اسلامی کردن و بازسازی محبوسان و مخالفان شان را در زندانها به پیش میبرند و به حق آزادی وجدان آنها چگونه تجاوز میکردند و یا اینکه جسمأ نابودشان میکردند. آرامش نسبی پیش از طوفان و کشتار زندانیان در سال ١٩٨٨ در فصل ٨ بررسی خواهد شد که تکمله است بر همین بحث درباره آزادی وجدان.

نخستین نماینده ویژه سازمان ملل متحد، آندرس آگیلار(Andres Aguilar) بر نظریه حقوق بشر بین الملل صحه مینهد! گالیندو پل (Galindo Pohl) نیز همین کار را میکند.

برغم موضع گیری نظری روشن آنان در زمینه جهانروایی هنجارگذارانه حقوق بشر، ناظران بین المللی، عملأ در پاسخگویی به رفتارهایی که حاکمان مدعی اند نمیتوان آن رفتارها را تجاوز به حقوق بشر بشمار آورد. زیرا که منبعث از قوانین و موازین [ در سازگاری یا] و رفتارهای اسلامی اند، با مشکل مواجه اند. جزئیات نشان میدهند که در قلمرو بسیار پر اهمیت حق آزادی اندیشه، وجدان و مذهب جامعه بین المللی درعین اینکه بر جهانروایی حقوق بشر صحه میگذارد، ولی امتیازات شخصی به حاکمان جدید داده است که مدعی اند معیارهای فرهنگی و مذهبی کشورشان؛ تعیین کننده اصلی سیاستها و رفتارهای حکومت آنان است.

در دهه ١٩٨۰ در گزارشها جانشین آگیلار، گالیندو پل، چندان اشاره ای به وضع اسفناک مسلمانان دنیوی نگر(سکولار) و یا ایرانیان غیر مذهبی که حق آزادی اندیشه؛ وجدان و مذهب آنان، در نتیجه تحمیل جریان اسلامی کردن حکومتی، لگدمال میشود و مورد تجاوز قرار میگیرد، دیده نمیشود. این بی توجهی شاید به خاطر ملحوظ کردن احترام نابجا و ملاحظات بی مورد نسبت به حساسیتها اسلامی مردان صاحب قدرت در جمهوری اسلامی بوده باشد. هشدار برانگیزتر از این، در نظر داشتن این امکان است که چنین وصفی نمایانگر تأثیر مدعاهای پرخاشجویانه و تهاجمی نسبیت فرهنگی رژیم و حمایتی باشد که از ناظران هواخواه این نظریه میبیند و اثری که این وضعیت بر گفتمان و در عمل بر حقوق بشر در جمهوری اسلامی نهاده است. چنین بنظر میرسد که ناظران بین المللی، بطور ضمنی تصویری ذهنی از حاکمان را - دست کم در دهه ١٩٨۰ - از حکومت و انقلاب ایشان پذیرفته باشند که، بر آمده از مشارکت میلیونها نفر از مسلمانان متعهد و معتقد به اسلام و پشتیبانی از برپایی حکومت اسلامی است.

اگر اقلیتی ناهمرنگ و نا همنوا مجبورشده بودند ارزشهای دینی اکثریت را محترم بدارند و محدودیتهایی را در حوزه زندگی خصوصی و عمومی زندگی بپذیرند، جای زیادی برای اعتراض و افشاگری سازمانهای بین المللی مدافع حقوق بشر باقی نمی ماند. به سبب رعایت حساسیتهای اسلامی مردم، حتی بودند کسانی که از ذکر و یادآوری تعرضاتی که به شیوه زندگی و به وجدان ایرانیان دنیوی نگر (سکولار) صورت میگرفت خجولانه روی بر می تافتند به ویژه در مورد زنان ایرانی.

از نظرفرهنگی "طبیعی" مینمود که زنان در جمهوری اسلامی رعایت پوشش اسلامی را بکنند، که زنان و مردان در فضاهای عمومی و مهمانیها در یکجا با هم نباشند، حتی در خانه های شخصی و اینکه شهروندان همه، در گفتارهای شان در ملاء عام، مصطلحات و عبارات اسلامی به کاربرند. یک استاد سابق دانشگاه به یاد می آورد: "من و هزاران نفر دیگر میبایستی تصمیم میگرفتیم که درسهایمان را در دانشگاه چگونه شروع کنیم، با بسم الله الرحمن الرحیم و یا ... من این کاررا نمیکردم و هرجلسه کلاس درس را با نگرانی و اضطراب زیادی آغاز میکردم".[1]

از این نظرو درموردچنین رفتارهایی اتفاق نظرجمعی و اجماع فرهنگی وسیعی وجود نداشت و این محدودیتها به هیچوجه "طبیعی" نبودند. اینها همه تجاوزی آشکار بود به حق آزادی اندیشه، وجدان و مذهب.

 

زندانهای سیاسی بعنوان عالم صغیر (microcosm) جامعه آرمانی اسلامی

زندانها آینه تمام نمای برنامه اسلامی کردن اند که در فصل٢ به آن پرداختیم. واقعیتی که من میخواهم بر آن در این فصل تأکید بگزارم این است که در طول دهه ١٩٨۰ آنچه در زندانهای سیاسی در جمهوری اسلامی ایران و در این جهانهای کوچکتر میگذرد همانی است که در جامعه بزرگتر روی می دهد و جریان دارد. تمایزی که هست این است که زندانیان حکم اسیران مطیعی را دارند که برای بازسازی عقیدتی و پیشبرد برنامه اسلامی کردن در دسترس قرار دارند.

با توجه به حق آزادی اندیشه، وجدان و مذهب است که خاطرات زندان، به خواننده امکان میدهد، ربط یا بی ربطی نسبیت فرهنگی با حقوق بشر را [بهتر] دریابد و درک کند.

اینگونه خاطرات جزئیاتی را در اختیار مینهند که غالباً در مباحث نظری در باب ارتباط مسأله فرهنگ و حقوق بشر غایب اند و از نظر بدور میمانند. خاطرات زندان این واقعیت را آشکار میکند که جدا از سرکوب ددمنشانه بهائیان، وخیم ترین و چشمگیرترین تجاوزاتی که رژیم بانی آن بوده متوجه شهروندان دنیوی نگر و نقض حقوق ایرانیان غیر مذهبی بوده است.

اسلامی کردن تحمیلی و قهر آمیز، نخستین علت تجاوزگریهای رژیم به حق آزادی وجدان بوده است. بار دیگر یادآری میکنیم که اسلامی کردن زندانها بازتاباننده کوشش موازی اسلامی کردن جبری و تحمیلی جامعه در ابعاد وسیعتر آن است.

در ماههای اول انقلاب، پیش از استقرار کنترل انحصاری و تمامیت طلبانه روحانیان، زندانیان سیاسی خیلی کمتر در معرض فشارهای شدید و بی رحمانه جریان اسلامی کردن قرارداشتند. خاطرات پایا اطلاعات ارزشمندی از این دوره آغازین در درون زندانهای جمهوری اسلامی به دست میدهد. جمعیت زندان بیشتر تشکیل میشد از مأموران میانسال و یا سالمند کشوری و نظامی. انقلابیهای جوان هنوز چند ماهی فرصت داشتند و در آزادی بسر میبردند، مارکسیستها بصورت جدی توهم یک ایران سوسیالیستی را در سر میپروردند و در پی آن بودند . مجاهدین برپائی "جامعه بی طبقه توحیدی" را در دستور کار داشتند. هم بندهای پایا، مردانی اند با تحصیلات عالی، و از طبقات بالای اجتماعی، و نوع بخصوصی از مذهبی بودن و گرایشات روشنفکرانه را به نمایش میگذارند. در میان کسانی که ازخطر اعدام فوری جسته اند، چندتائی شکنجه شده اند. با همه آنها بددهنی شده و به آنها فحش و بدوبیراه گفته اند، اما هنوز به حق آزادی اندیشه، وجدان و مذهب کسی تعرض و تجاوز وخیمی صورت نگرفته است. کسی در پی این نبود مجبورشان کند تعریف تازه ای از اسلام قبول کنند. رودرروی با گرفتاری و مخمصه ای سخت، آنان به اعتقادات قدیمی خود پناه آورده بودند، به یک اسلام شخصی و خصوصی، با گرایشی آرام و متأملانه و متفاوت با اسلام سیاسیی که جماعات کثیر پیرو آیت الله را به جنبش در آورده و از خود بی خود کرده بود.

زندانیان، نشانه های تجدد پر زرق وبرقی راکه شاه فقید از عهد کودکی شان بر آنها آواره کرده بود از خود میزدودندو ازایمان و دلبستگیهای پدران شان غبار زدائی میکردند. در کنج بتونی یک سلول حزن آور و غمزده، در زمستان سرد ١٩۷٩، ایمان و اعتقادات قدیم، نه اگر معجز آزادی، ولی نوعی حفاظ و پناهگاه بودو از نظر روانی آرامش بخش.

طرحهای کوتاه و درخشانی که پایا از برخی نظامیان ارشد زمان شاه ترسیم میکند از آنها چهره ای انسانی بدست میدهد. چهره هایی که رسانه های انقلابی معمولأ سعی دارند آنان را دیو صفت و اهریمن خو معرفی کنند. از مدت کوتاهی را با یکی از امرای ارشد، که در ارتش شاهنشاهی مسئولیتهای آموزشی و فنی داشته در یک سلول بر سر میبرد. مردی نه یکسره اهل شمشیر، تیمسار، روزهایش را در زندان غالبأ به تلاوت قرآن میگذراند و زیر لب دعا میخواند[ختم "اَمَن یُجیب" سه بار در روز وهربارساعتی]. پایای تیزبین و نکته سنج وی را چنین وصف میکند:"[ذهنی فهیم و منطقی دارد ...آگاه با مسائل علمی است.] آمیزه ای از محبت و انگیزه ای از توکل". [2]

بعضی از شبهای جمعه زندانیان در اتاق بزرگی جمع میشدند که به منزله تکیه محله به کار میرفت. برای دعاخوانی و نوحه سرایی. لامپهای معمولی را با لامپهای آبی عوض میکردند، فضای اتاق حالت غریبی داشت، نوربه زحمت در زوایای تاریک اتاق نفوذ میکرد. به گفته پایا "چیزی میان فضای شعبده بازی در تئاتر و بعضی از صحنه های مهمانی در فیلمهای فلینی". در آن ایام ملالت بار و پر اضطراب اسارت آنها با اجرای مراسم سنتی مذهبی که با آن بزرگ شده بودند، نوعی تسکین و تسلا بودند. آنان زندگی طاقت فرسای خودراباتوسل به دعا و طلب یاری از اسماء مقدسه و خواندن مناجات تحمل پذیر میساختند. آنها با صدایی موزون دعاهای معروف را از حفظ میخواندند و دسته جمعی ذکر میگفتند و از خداوند یاری و کمک میطلبیدند. پایا با تمسخر می افزاید؛ دعاها اغلب تکراری بود، هم در نوع و هم درمتن، بیشتر دعای "توسل" میخواندند . ختم "اَمَنّ یُجیب مُضطََرَاذا دعاة و یکشِف السُو" میگرفتند تا شاید پرده های شر و بدی دریده شود و فرجی حاصل آید."[3]

برای نجات از مخمصه ای که به آن گرفتارآمده بودند، آنان دست توسل به دامان همان امامانی دراز میکردند که آیت الله خمینی ازشان یاری می طلبید بتواند سقوط این مفسدان به منجلاب فساد را مجازات کند. گره گاه تناقض این انقلاب در همین جاست: درجایی است که سیاست و اسلام در هم آمیخته میشوند. با نظرداشت به آزادی اندیشه و آزادی وجدان، مهم است که توجه داشته باشیم، پاسداران و زندانبانان متعصب، در این جلسات شبانه هیچ نقشی ایفا نمیکردند.

آنها برای خاتمه دادن به این مراسم هیچ کار و دخالتی نمیکردند، و نیز هیچ کوششی که این مراسم ویژه اعتقادی را به سوی راه و رسمهای اصولگرایانه ای که خود به آن باور داشتند، هدایت کنند. اسلام سیاسی به شیوه خمینی هنوز در بین زندانیان جایی نداشت. هنوز.

پایا [پرویز اوصیا] تکان میخورد و شوکه می شد اگر شاهد خرابتر شدن وضعیتهای زندان در موجهای بعدی دستگیری و اعدام میگردید، که اواخر دهه ٨۰ شروع شده بود. پس از آن که وی دیگر از زندان آزاد شده بود. بیرون از حصارهای زندان. ملایان به تحقق بخشیدن به تعریف تازه ای که از اسلام داشتند دست یازیده بودند و به تحمیل آن بر جامعه ای میکوشیدند که به طریق خودش قرنهای دراز بود که آحاد آن مسلمانانی مؤمن و معتقد به اسلام بودند.

 

توَابان

ملایان همین که قدرت را به انحصار خود در آوردند، قهر و خشونتی که برای اسلامی کردن زندانها بکار گرفته شد، مصممانه و بربر منشانه بود و جریانات اجتماعی بینابینی که گرایش به تحفیف و تسکین آثار چنین قهر و خشونتی در شهر بزرگی مانند تهران داشت بر آن تأثیری نداشت. نحوه عمل و رفتار با زندانیان سیاسی نشان دهنده طبیعت واقعی فرهنگ سیاسی حاکمان [جدید] بود. شاید در دوره بحرانهای ملی، زندانها غالباً بصورت روشنتری حال و هوای سختگیرتر فرهنگ سیاسی غیر لیبرال را به نمایش میگذارند زندگی را نابود میسازند، شکنجه در کار میآید و در برابر رنج و درد قربانیانشان، بی اعتناتر و تأثیرناپذیرتر میشوند. تهدید آمیزترین و شوم ترین جریاناتی که در زندان میگذرد، بازسازی نحوه فکر و وجدان زندانیان است. با استفاده خشن و بی رحمانه از آمیزه شکنجه فیزیکی و فشارهای روانی، آموزشهای اسلامی و اعترافات علنی و عمومی. در زندانها بود که هدف و خواست حقیقی روحانیان سیاسی، و همچنین نگرش و تصور ذهنی آنان از جامعه بزرگتر مورد نظرشان، ازپرده بیرون می افتد وآشکار میگردد. و بدین ترتیب جمهوری اسلامی اصطلاح تازه ای به واژه نامه زندانهای ایران می افزاید: واژه توابان را.(که صیغه مفرد آن تواب است و به روشنی ضرب و آهنگی مذهبی دارد.) ودر این جاست که بوی زشت تجاوز به آزادی اندیشه، آزادی وجدان و مذهب با شدت و حدت تمام به مشام میرسد. در واقع آنها میخواهند وامید دارند، تمامی جمعیت سکولار و دنیوی اندیش کشور را به تواب تبدیل کنند. شمار اندک توابان در سال ١٩٨١ در فاصله کوتاهی تا سال ١٩٨٣ بشدت افزایش می یابد.[4] نه سازمانهای حقوق بشری بین المللی و نه نمایندگان ویژه قادر نبوده اند به صورت معناداری جریان تواب سازی را توضیح دهند. گالیندو پل تقریبأ درباره این پدیده سخنی نمیگوید. اظهارنظرهای عفو بین الملل کوتاه و نارسا و کلی است. فراتر از آن، آنها موضوع را زیر عنوان شکنجه مطرح میکنند و درباره آن سخنانی میگویند[5] در واقع شکنجه فقط یکی از وسیله هائی است که در این فرآیند به کار گرفته میشوند. در نتیجه، حق آزادی اندیشه و آزادی وجدان و مذهب زندانیان سیاسی و بهمچنین حق آزادی داشتن عقیده بدون هیچگونه مداخله ای، سخت مورد تجاوز قرار میگیرد. توابان زندانیانی بودند که [با قهر و اجبار] از عقیده خود دست برداشته بودند.

توابان زندانیانی هستند که از عقیده خود دست کشیده اند. روحانیان با مجبور کردن اینان به روی گردانی از عقیده شان و بیان رسمی و تشریفاتی آن در پی آن اند که خود را درمقام فرمانفرمایان و سروران تاریخ جای دهند که از پشتیبانی و حمایت پی گیر و دایم تمامی ملت اسلام [امت اسلامی] بهره مندند. حق و خداوند با آنهاست و تاریخ غایتمند و جهت آن و تقدیر ازلی، این را به ثبوت رسانده که حامی آنان است. برای روحانیون سیاسی، کفایت نمیکرد که روایت خودشان از تاریخ ملهم از ملکوت اعلی را به نگارش در آورند و مدعیات انحصار طلبانه شان را تجلیل کنند.

زندانیان را به زور مجبور می کردند به سخن در آیند و به سلاخی و مثله کردن شخصیت و گذشته خود بپردازند. یا اعترافات شان و روی گردانی از اعتقادات شان زندانیان را وا می داشتند روایتی را از تاریخ بازگوئی کنند که پیش از توبه و ندامت و بازگشت به آغوش اسلام، آنهارا [توابان را] همچون عصاره همه زشتیها و بدیهای قدیم و جدید (مدرن) جلوه گر میساخت. [6]

آنچه زندانیان در تکذیب اعتقادات گذشته و سخنان توبه آمیزشان می گفتند، فصل مهمی در تاریخ ایران مدرن است. ارواند آبراهامیان (Ervand Abrahamian) منتهای شگفت و باور نکردنی ندامتنامه ها را مشروحاً بررسیده و درباره آنها بحث مفصل و کاملی دارد و به مقایسه آنها با ندامتنامه های دوران شاهان پهلوی پرداخته است.[7] این جریان، همچنین نامربوط بودن بحث نسبیت فرهنگی باحقوق بشر را به روشنی نشان میدهد.

این پدیده ای است که با قدرت یابی اسلام سیاسی و جایگیری آن در مقام فرماندهی ایدئولوژیک حکومت وبه کار گیری دستگاه دولتی مدرن آغاز شده و توسعه یافته است. این جریان فرآورده تحمیل و اعمال کنترل روحانیان است بر ایرانیانی که از نظر احساسی و فکری از فرهنگ باستانی کشورشان جدا گردیده و بریده شده اند.

پدیده زندانیان تواب که در جاهای دیگر در وهله نخست امری است که انگیزه سیاسی دارد در جمهوری اسلامی ایران چنین بنظر میرسد که دارای انگیزه وموجب مذهبی است.

در ذهن روحانیان شیعه، توبه و ندامت با نظرگاه های کفر آمیز ربط دارد، وبرای در هم شکستن ارتداد و بی اثر ساختن آن و بازگرداندن گمراهان به راه راست و به رمه مومنان به وجود آنها نیاز هست. پدیده توابان در کوشش روحانیان حاکم برای تهی کردن آن از معنا و اهمیت سیاسی وپیوند زدن اش به نمادهای مذهبی خیلی بهتر فهمیده میشود. توبه، به یک معنا بازگشت دوباره به دامن اسلام و "اسلام آوردن" دوباره است بدانگونه که اسلامیستها آن را میفهمند و تفسیر میکنند. بنظر روحانیان حاکم این گروه از زنان و مردان جوان نه به این خاطر به زندان افتاده اند که اشتباهی سیاسی مرتکب شده اند و به حمایت از گروههای سیاسی نادرست دست زده اند، بلکه زندانی شدن آنان بعلت ارتکاب گناه و تسلیم شدن شان به نفس امارّه و آلودگیها و شهوات جسمانی است.

اسد الله لاجوردی در اوین و حاجی رحمانی در قزل حصار مسئولان اصلی جریان اسلامی کردن او به عنوان دادستان انقلاب در تهران، لاجوردی، بعنوان اثاثه ثابت زندان اوین در آمده بود [ودر آنجا سکونت دائم شبانه روزی داشت].

پس از سوءقصد به جان سرپرست زندان اوین، وی مقام اورا نیز بعهده گرفت. زندانیان بر این باور بودند که وی زندان را هیچگاه ترک نمیکند. آنها همسر اورا نیز میدیدند که در تمامی اعترافات نمایشی که وی [لاجوردی] در اوین تدارک میدید و برگزار میکرد، شرکت میجوید. مغازه دار پیش از انقلاب، لاجوردی چند سالی را در اوین بعنوان زندانی رژیم پیشین به سر برده بود. پرفسور عباس میلانی همبند او در زندان شاه به یاد می آورد "نگاه به او خوف آور بود، اثرات تخریبی یک بیماری سخت چه بسا مرض آبله صورت اش را پوشانده بود. شاید روح اونیز همین طور، ویران شده بود با شکنجه های دردناکی که در زندان دیده بود و از تحقیر و وهنی که میبایستی در جهانی که به نظر می آمد هر روز بیشتر و بیشتر با اعتقادات و باورهای او دشمنی میورزد، حس کرده باشد."[8] اکنون با دردست داشتن مسئولیت سرپرستی همان زندان چنین به نظر میرسید که وی تصمیم گرفته است آن جا رابه یک زندان اسلامی تبدیل کند. غفاری مینویسد: او مظهر "موجودی عقده ای، بی هویت و حقیر بود که به وی درمورد مرگ و زندگی هزاران انسان آزاده و شریف حق تصمیم گیری تفویض شده بود. او... قدی کوتاه و چشمانی لوچ دارد با چهره ای به غایت عبوس."[9] در گفتار و کردار بسیار بی ادب است لاجوردی علاقه زیادی به برگزاری جلسات نمایشی در زندان داشت. از همه کسانی را که به نمایشهای زجرآور خود می آورد به زور وادار به اعتراف مینمود، دچار شرم و نفرت از خویشتن خویش و عذاب وجدان میکرد. "لاجوردی در واقع مظهر و تجسم شخصیت و هستی نیروهای محوری رژیم اسلامی بود، در سیستم زندان." مظهر و تجسم مصیبت و لعنت این حکومت مذهبی ویژه.

حاجی رحمانی (حاجی) تاجر - انقلابی شده - دیگری که همه زندانیان از او منزجر بودند و سرپرست زندان قزل حصار بود. حاجی آدمی بود زمخت و بیسواد که پیش از انقلاب در یکی ازمناطق متوسط تهران دکان آهنگری داشت. رها [منیره برادران] اورا مردی مضحک ودر عین حال بیرحم تصویر میکند. او مردی بود درشت هیکل دربرابر اسرای خود، و جلوی آنها عقب و جلو رژه میرفت و پای اش را روی زمین میکشید با پوتینهای سنگینی که داشت. کاپشن و شلوار سربازی میپوشید که اورا مثل "کاریکاتوری از سرجوخه های حکومتهای نظامی آمریکای لاتین"[10] میکرد. غفاری این سیمای زشت را کاملتر میکند: "حکمران محبوب ما شغلش را بسیار دوست داشت. مدام در بندها میچرخید درحالیکه پاسدارها در دو طرفش حرکت میکردند. گاهی می ایستاد تا زندانی بخت برگشته ای را اذیت کند ویا با شکم گنده اش زندانی بی نوایی را به زمین پرت کند."[11] حاجی نیز از زندانیان زمان شاه در قزل حصار بوده است. حاجی زندانیان متمردی را که دست از پا خطا میکردند ویابر اعتقادات خودشان پا می فشردند به بند ٨، بند تنبیهی مجرد روانه میکرد.

پس از گذاراندن دوره شکنجه که بازجویان و دادستانها آن را اداره و کنترل میکردند، وپس از دریافت حکم محکومیت زندانیان سرکش و متمرد میبایستی می آمدند و داستان هایشان رابرای حاجی حکایت میکردند. فراتر از این او از زندانیان میخواست به او نامه هایی بنویسند، به گناهان شان اعتراف کنند و بازگشت شان به دام