لادن
برومند همکار
مهمان انجمن بین
المللی
پژوهشهای
دموکراتیک،
تاریخدانی
است ایرانی،
با دکترا از
مدرسه ی
مطالعات عالی
علوم اجتماعی
در پاریس. وی
نویسنده ی
کتاب "جنگ
اصول"، به
زبان فرانسه
مورخ ۱۹۹۹،
است تحلیلی از
رژیم ترور و
بررسی جامع و
گسترده ای است
از کشاکشهای میان
حقوق طبیعی
انسان و حاکمیت
مطلق ملت (ناسیون)
در مباحثات
پارلمانی
انقلاب
فرانسه ۱۷۸۹-۱۷۹۴.
خواهر او رویا
برومند، تاریخدانی
ایرانی است که
از دانشگاه
سوربن
(فرانسه)
دکترا دارد، وی
کارشناس تاریخ
معاصر ایران
است و رساله ی
دکتری خود را
در مورد قضیه ی
ملی شدن صنعت
نفت در ایران
و مذاکرات بین
المللی مربوط
به آن نوشته
است. رویا
برومند مشاور
سازمان نظارت
بر حقوق بشر
بوده است.
آنان دست اندر
کار یک بررسی
اند، در باره ی
انقلاب ایران.
"چرا؟"
این پرسشی است
که مردم غرب
از پی رویدادهای
هولناک ١١
سپتامبر به این
سو، پیوسته در
جستجوی پاسخ
آن بوده اند.
طرز رفتار،
باورها و انگیزه
های تروریستها
و جنبشهایی که
آنان پرورده
آنند چیست و
از کجا می آید؟
چیست که
جوانان
کشورهای
اسلامی را نه
تنها خواستار
بلکه شیفته و
مشتاق انفجار
انتحاری خود میسازد؟
این انزجار و
نفرت آکنده از
خشمی که اینها
از غرب به ویژه
از ایالات
متحده در دل می
پرورند، از
کجا می ید؟
ریشه
های اخلاقی،فکری،
سیاسی و روحی
تعصب مرگباری
که آن روز
شاهد آن بودیم
چه ها هستند؟
هنگامی که
کارشناسان و مفسرین
غربی در پی یافتن
پاسخ این
پرسشها
بودند،
سردرگمی فکر و
تحیر و بهت
زدگی آنان در
برابر تروریسم
"اسلامیست"
تندرو (دقت کنید
، نمیگوئیم
اسلامی یا
اسلامگرا)
بصورت دردناکی
آشکار شد.
این
امری است
نگرانی آفرین
زیرا، درست
است که به هر
حال پاسخی
نظامی و اقدامی
مسلحانه در
برابر اینان اکنون
و در کوتاه
مدت ممکن است
لازم و ضروری
جلوه کند، اما
انکار نمیتوان
کرد که طراحی
و کاربست یک
راهبرد دراز
مدت پیروزی
بخش در نبرد
ناگزیر با
اسلامیسم(Islamism)
و تروریستهای
آن، نیازمند
داشتن درکی
روشن و فهم این
است که این
دشمنان کیستند،
چه فکر میکنند
و درک و دریافتشان
از انگیزه
هاشان چیست؟
زیرا،
تروریسم در صف
مقدم و مهم ترین
چالش ایدئولوژیکی
و اخلاقی است
که دموکراسی لیبرال
(مردمسالاری
آزادیخواه)
امروزه با آن
روبروست. هرچه
مدافعان دموکراسی
زودتر دست به
این کار بزنند
و پی آمدهای
آن را دریابند،
دموکراسی و
ارزشها و ایده
های جهانشمول
آن سریعتر میتواند
خود را مهیای
پیروزی در جنگی
نماید که
مدتهاست در
قلمرو ایده ها
و ارزشها آغاز
شده و یکی از
اوجهای
انفجاری آن را
ما در ١١
سپتامبر
گدشته شاهد
بوده ایم.
حیرت
و سردرگمی
مردمسالاریهای
آزادیخواه
(دمکراسیهای لیبرال)
در برابر تروریسم
اسلامیست،
بنظر عجیب می
آید. مگر نه اینکه
از سال ١۷٩٣
به این سو یعنی
آغاز کاربرد
واژه ترور در
معنای سیاسی
مدرن آن در
انقلاب
فرانسه، کمابیش
همه کشورهای
غربی، با رژیمی
تروریستی و یا
با جنبشی تروریستی
سرو کار پیدا
کرده و تجربه
هایی داشته
اند؟ پس
از چه روی چنین
پدیده ای که
خود همانند
دمکراسی لیبرال
فرآورده
دوران مدرن
است، در یک چنین
موردی به چشم
تفسیر گران
غربی چنین نا
روشن بنظر می
آید؟
ترور
اسلامیست
نخست با
انقلاب اسلامی
ایران در سال ١٩۷٩
و اشغال سفارت
ایالات متحده
در تهران، در
نوامبر همان
سال بصورت پر
خروشی پای به
عرصه جهان
نهاد. از آن
هنگام به بعد،
اسلامیسم خود
را گسترانیده
است و همه
ابزارهای ایدئولوژیکی
و سیاسی که به
قصد مهار تروریسم
در به تقریب
سراسر غرب
بکار گرفته
شده اند، کمابیش
ناموفق و نا
مؤثراز بوته
آزمایش بیرون
آمده اند و
نتوانسته اند
جلوی آنرا بگیرند. حضور جهانی
آن و نفوذش،
نه تنها در
سرزمینهای
پهناور اسلامی
محسوس است که
از مراکش و نیجریه
در غرب تا
مالزی و میندانائو
در شرق را در
بر میگیرد،
بلکه در بسیار
گوشه های
اروپا، هند،
شوروی سابق،
قاره آمریکا و
حتی بخشهایی
از غرب چین نیز
حضور و نفوذ
آن حس میشود.
پیش
ازانقلاب ایران
به تروریسم،
نوعأ بعنوان
پدیده ای نگریسته
میشد که مستقیمأ
و به روشنی از
ایدئولوژیهای
مدرن فرامیروید.
تروریستهای
اسلامیست اما
مدعی اینند که
در جنگی با
[ماهیت و] دلایل
الاهیاتی درگیراند:
چند آیه از
قرآن و چند
ارجاع به
اعمال و گفتار
رسول خدا(سنت)
بر هر یک از
عملیات تروریستی
آنان مهر
اسلامی بودن میکوبد. به نظر میرسد
که، سرتاپای این
برساخته و
فرآورده مکتبی
(و ایدئولوژیکی)،رسیده
و بهم بافته
از ارجاعاتی
است، به سنت،
قوم مندی و
نارضائیهای
تاریخی کهنه و
نو، و در
کنارش مجموعه
ای به ظاهر نیرومند
از ارجاعاتی
با طنین مذهبی،
مانند: "کفار"
"طاغوتیان"
"صلیبیون"
"شهدا"
"جهاد" "ارض
مقدس"
"عدوالله"
"حزب الله" و
"شیطان بزرگ"
[که این آخری
معرف همه نفرت
آکنده از خشم
ضد آمریکایی
آنان است که
نخستین بار آیت
الله خمینی
واژه آنرا بر
ساخت و بر سر
زبانها انداخت].
ولیکن این
اصطلاحات
مذهبی، طبیعت
واقعی اسلامیسم
خشونتکار را
بعنوان چالشی
تمامیت خواه
(توتالیتر) و
مدرن در
مقابله با
هردو، چه با
اسلام سنتی و
چه با دمکراسیهای
مدرن، از نظر
پنهان میدارد.
پرسش
مقرر این است
که: اگر تروریسم
چنانکه برخی
از اسلامیست
ها و بسیاری
از دشمنان
آنان مدعی اند
واقعاً به اصل
و مغز باورهای
اسلامی چنین
نزدیک است، پس
از چه روی
تروریسم
اسلامیست
جهانی عمری
درازتر از سال
١٩۷٩ به این
سو ندارد و
تاریخ آن
فراتر از این
نمیرود؟ این
پرسش، در
اظهارنظرها و
بیانیه های بسیاری
از دانشوران و
متألمان
برجسته اسلامی،
پژواکی نیرومند
یافته است، اینان
پیوسته و پیگیرانه
عملیات شبکه
های اسلامیست
را محکوم میکنند.
البته
این بدان معنا
نیست و ما نمیگوئیم
که از این
رهگذر فقه و
فلسفه اسلامی،
بینش و نگرشی
مردمسالارانه
(دموکراتیک)
از جامعه را پیش
می نهد و یا به
سادگی با قواعد
و اصول دمکراسی
و حقوق بشر
سازگاری نشان
میدهد. [به هیچوجه!] اما به خوبی
نشان دهنده نیرنگ
ارجاع تروریستی
به احکام
اسلامی هست.
در تاریخ
اسلام پدیده ای
متشابه با پیشینه
و رسم و روای
خشونتکاریهای
کاملأ بی حد و
مرز القاعده ویا
حزب الله نیست.
حتی [دسته
نزاریه از]
فرقه شیعی
اسماعیلیه که
[تاریخأ] به
نام حشاشییّن
(Assasins) شناخته
و خوانده شده
است؛ به رغم اینکه
مردانی را به
کار میگرفت که
آماده کشتن
دشمنان شان می
بودند، هرگز
به سطح نازل
سلاخی و کشتار
پیشامدی و بی
حساب توده
مردم از نوعی
که حزب الله و
بن لادن به آن
دست میزنند و
پیروانشان به
آن میبالند
وافتخارمیفروشند،
سقوط نکرده
بودند.[1]
خود را به
کشتن دادن، و
به قتل رساندن
وحشیانه زنان
،کودکان و
مردمانی از
مذاهب
گوناگون و
جورواجور ـ
فراموش نکنیم
که مسلمانها نیز
در [برجهای]
مرکز تجارت
جهانی کار میکردند
ـ با اسلام [و
آموزه های
اسلامی] هیچ
گونه سنخیتی
ندارد. این
موضوع چندان
بدیهی است که
برای تشخیص آن
نیازی نیست که
کسی در زمره
متألمان و
عالمان دین
باشد. حقیقت این
است که ترور
اسلامیست
معاصر عملی
است امروزین و
مدرن و کاملأ
با سنتهای
اسلامی و با
اخلاقیات
اسلامی در
تناقض است.[2]
نمونه
چشمگیری از
تنشها و درگیری
میان اسلام و
تروریسم در
گفتگوهای بین
دو مسلمان در یکی
ازدادگاهها
فرانسه جلوه
گر شد که فؤاد
علی صالح به
خاطر نقشی که
در موجی از
بمب گذاریهای ٨٦ـ١٩٨۵
که پاریس را
بلرزه در
آورده بود،
محاکمه میشد. یکی
از قربانیان
او، مردی که
بدجور در یکی
از این حملات
سوخته بود، به
صالح چنین
گفت: "من
مسلمانی هستم
که همه واجبات
ام را انجام میدهم
...آیا خداوند
به تو گفته
بود به بچه های
شیرخوار و
زنان حامله
بمب بیاندازی؟".
صالح پاسخ
گفت: "تواهل
الجزایری ، بیاد
بیاور آنچه را
آنها [فرانسویان]
باپدران تو
کردند."[3]
هنگامی
که قربانیش
اورا به چالش
کشیده و از
مبانی دینی
عملیاتش می
پرسد، تروریست
با [توسل به] به
آیات قرآنی
جواب نمیگوید،
بلکه به
نارضائی ها و
شکوه های
صرفاً دنیوی
ناسیونالیستی
(ملی گرایانه)
اشاره می کند.
صورت جلسات
ثبت شده
محاکمه صالح
گویای مطالب
بسیار جالبی
است: او
مسلمانی است
سنی مذهب،
زادگاه او
تونس است.
سالهای نخستین
دهه ١٩٨۰ در
قم "تحصیل میکرده"
است، یعنی در
مرکز آموزش
الهیات شیعی
در ایران. در لیبی
و الجزایر
آموزش نظامی و
آشنائی با
اسلحه دیده
است و مواد
منفجره اش را
از حزب اللهی
های هوادار ایران
دریافت میکرده
است.
در
دفاعیاتش وی
نه تنها به
قرآن و اوامر
آیت الله خمینی
توسل میجوید
بلکه برای توجیه
اعمالش به
ژاندارک[4]
نیز اشاره می
نماید ـ که در
کنار دیگر چیزها
از قهرمانان
بسیار ستوده
افراطیون دست
راستی فرانسه
به شمارمیرود
ـ به عنوان "کسی
که برای دفاع
از سرزمین خود
در برابر
مهاجمان به
پاخاسته بود."
به دنبال آن،
وی بخشهای
بلندی از طغیان
علیه جهان
مدرن (Revolt against the
modern world)
اثر ژولیوس
اِوُلا (Julius
Evola ـ
١٩۷٤ـ١٨٩٨)،
نویسنده ایتالیایی
را که غالباً
از کتابهای
مرجع دست راستیهای[افراطی]
اروپایی است،
در برابر
دادگاه
بازخوانی کرد.
دین
در همجوش و آمیزه
عجیب و غریب ایدئولوژیکی،
اهمیت پژوهش
درریشه های
فکر تروریسم
اسلامیست
رانشان میدهد[5].
تبار
شناسی اسلامیسم
ایده
جنبش " اتحاد
ملل اسلامی " [6]
در اواخر قرن
نوزدهم و اوایل
قرن بیستم
همپای با تبدیل
سریع نظامهای
حکومتی سنتی
به تنواره های
سیاسی ملت ـ
دولت (Nation-state) پدید
آمد.
مردی
که بیش از
هرکس دیگری،
به این ایدئولوژی
تمامیت
خواهانه قالب
و شکل اسلامی
بخشید، یک
معلم مدرسه
مصری بود به
نام حسن
البناء (٤٩ـ١٩۰٦).
البناء عالم
الهیات حوزه دیده
و تحصیل کرده
ای نبود. شدیداً
متأثر بود از
اندیشه های
ناسیونالیستی
مصری. در سال ١٩٢٨
جمعیت اخوان
المسلمین را
با هدف ویژه و
آشکار مقابله
با نفوذ غرب
بنیاد نهاد.[7]
در
سالهای پایانی
دهه ١٩٣۰
آلمان نازی با
گروهی از
افسران جوان
انقلابی در
ارتش مصر
تماسهایی
برقرار کرد.
از جمله با
کسانی که شمار
زیادی از آنان
به اخوان
المسلمین نزدیک
بودند. پیش از
این مدتها بود
که جمعیت
اخوان که پی گیر
کارهای خیریه
و براه اندازی
کانونها و
انجمن های
اجتماعی و
فعالیتهای
فرهنگی بود، جناحی
از جوانان
داشت که مرام
آنها سر سپردگی
بی قید و شرط
به رهبر بود و
افزون بر این،
سازمانی شبه
نظامی داشت که
شعارشان
"عمل، اطاعت،
سکوت" بود که شعار
فاشیستهای ایتالیائی
"ایمان،
اطاعت ،
مبارزه" را به یاد
می آورد. نظریات
البناء در
تعارض با نظر
علمای سنتی (عالمان
الهیات) قرار
داشت و وی
خود، پیش از
سال ١٩٤٣ به پیروانش
هشدار داده
بود، که منتظر
"مخالفتهای
بسیار شدید"
از سوی تشکیلات
مستقر مذهب
سنتی باشند.[8]
البناء
از فاشیستها ـ
و پشت سر
آنان، از سنت
اروپائی به
قول رایج
خشونت انقلابی
"استحاله گر" (Transformative) یا "تزکیه
بخش" (Purifying) که
با ژاکوبنها
آغاز شد، نظریه
ای را به عاریت
میگیرد که مرگ
قهرمانانه را
به یک هنر سیاسی
ارتقاء میدهد.
با اینکه
امروزه دیگر
کمتر کسی در
غرب به خاطر میآورد،
مشکل است
بتوان میزان و
نقش زیبانمایی
مرگ،
بزرگداشت نیروهای
مسلح، ستایش
شهادت و ایمان
و "تبلیغ مرگ"
را در تقویت و
شکل بخشیدن به
خلق و خوی
آزادی ستیز (Antiliberal) راست
افراطی و برخی
عناصرچپ
افراطی در
ابتدای قرن بیستم
نادیده گرفت. به
پیروی از
البناء،
مبارزان
اسلامیست
روزگار ما که
به فرقه تروریستی
شهادت طلبی روی
کرده و آنرا
پذیرفته اند بیش
از هر چیز
همانی هستند
که سراغشان را
در کتاب
"دراندیشی پیرامون
خشونت" ژرژ
سورل (George Sorel) میباید
گرفت، تا در
آموزه های
اسلام شیعی یا
سنی.[9]
پس
از پیروزی
متفقین در جنگ
جهانی دوم، و
مرگ البناء در
پی سوء قصد به
اودر اوایل
سال ١٩٤٩، و
انقلاب ۵٤ـ١٩۵٢
مصر، اخوان
المسلمین از یک
سو با دولت
نظامی دنیوی
نگر و دنیوی
سازی که با
آنها سخت دشمنی
میورزیدند و
از دیگر سو،
با رقابت سخت
ایدئولوژیک
کمونیستهای
مصری روبرو
گردیدند. سید
قطب (٦٦ـ١٩۰٦)
که سخنگوی اصلی
اخوان المسلمین
و نیز رابط
آنان با کمونیستها
بود چارچوب پاسخی
ایدئولوژیک
را در افکند
که اساس مبانی
فکری اسلامیسم
کنونی و امروزین
است. قطب نه
فقط پیرو
البناء بود
بلکه به نویسنده
و فعال سیاسی
پاکستانی سید
عبدالعلا
مَودودی (۷٩ـ١٩۰٣)
نیز ارادت میورزید.
مَودودی جمعیت
اسلامی
پاکستان را
تأسیس کرده
بود که هنوز
هم از نیروهای
سیاسی موثر در
پاکستان است.[10]
طرد ملی گرایی
(ناسیونالیسم)
از سوی مَودودی،
که وی پیش از این
به آن اعتقاد
پیدا کرده
بود، راهبر او
شد به دلبستگی
و تمایل او به
اسلام سیاسی و
نقشی که اسلام
میتوانست در سیاست
بازی کند. وی
تا بدانجا پیش
رفت که همه
صورتهای ملی گرایی
را محکوم کرد
و بر آن داغ
کفر زد. او با
استفاده و
کاربرد
اصطلاحات
مارکسیستی
خواستار نبرد
پیشتازان
انقلاب اسلامی
در مقابله با
غرب و نیز
اسلام سنتی [و
کهنه اندیش]
شد. و صفت
"اسلامی" را
با ترمهای
مشخصاً غربی
"انقلاب" (Revolution)،
"دولت" (State) و "ایدئولوژی
(Ideology) بهم پیوند
زد. و این چنین
بود که به رغم
مخالفت بسیار
شدید مراجع دینی
با نظریه های
او، نظریاتش
بر یک نسل
کامل از اسلامیست
های "جدید"
اثر گذار بود.
قطب
نیز مانند دو
آموزگارش،
[البناء و
مَودودی] از
آموزش دینی
سنتی حوزوی
بهره نداشت.
دانشسرای دولتی
معلمان را به
پایان رسانده
بود و در سال ١٩٤٨
برای تحصیل در
زمینه آموزش و
پرورش راهی ایالات
متحده شده
بود. پس از
بازگشت به مصر
در سال ١٩۵۰
او که روزگاری
یکی از ناسیونالیستهای
(ملی گرایان)
مصری بود،
بزودی به
اخوان المسلمین
پیوست. نوع ویژه
اسلامیسم
قطب، هم از
نقد مارکسیستی
و هم از
انتقاد فاشیستی
از سرمایه داری
مدرن و
دموکراسی
پارلمانی تأثیراتی
پذیرفته است.[11]
او طالب حکومتی
یکپارچه بود
که به وسیله
حزب واحد
رستاخیز
اسلامی اداره
شود. همانند
مَودودی و بسیاری
از خودکامگان
و تمامیت
خواهان غربی،
او نیز جامعه
آرمانی خود را
در محاصره
دشمن می دید.
جوامع مسلمان
دوران خود را
متهم به جاهلیت
می کرد.
اعتقادش این
بود که باید
گروهی پیشتاز
و فضیلمند و
از نظر مکتبی (Ideologically) خودآگاه،
با بکار بستن
هر وسیله ممکنی
که ضرورت
داشته باشد با
دشمن مبارزه
کنند، حتی با
توسل به انقلاب
خشونت