شكستِ سیاستِ
توابسازی
زندانیان
سیاسی در سال
1364، امكاناتی
گرچه اندك، به
دست میآورند
تا در مورد
شرایط
بازداشت و
موقعیتشان
به عنوان
زندانی سیاسی
خواستار كسب
امتیازاتی
شوند. هر جا كه
رژیم دست به
تغییرات ناچیزی
در سیاست جاری
خود در زندانها
بزند، برای بیانِ
اعتراضاتِ
زندانیان فضای
نسبتا مناسبی
فراهم میشود.
از سال 1360 سیاست
نابودی تدریجی
گروههای سیاسی
مخالف و جریانهایی
كه از نظر رژیم
مشكوك تلقی میشدند،
با شدت تمام
به اجرا
گذاشته شده
بود.
پس از
دستگیریها و
سركوب وسیع و
خونین اعضا و
هواداران
سازمان مجاهدین
و گروههای
رادیكالِ چپ،
هجوم به جریانهای
سیاسی دیگر،
چون حزب توده
و فداییان
اكثریت كه
فعالانه از رژیم
اسلامی حمایت
میكردند،
آغاز شد.
افراد وابسته
به این دو
گروه از سال 1362
دستگیر و
روانهی
زندان شدند.
ادامهی
دستگیریها و
اعدامها و
اِعمال
گستردهی
شكنجه در
زندانها،
برخی از نیروهای
درون حاكمیت
را در مورد
سودمندی این سیاست
و عواقب آن به
تردید انداخت.
لازم به یادآوری
است كه
خانوادههای
زندانیان و
كسانی كه دارای
نفوذی در
دستگاه حاكم
بودند،
مقامات مسئول
دولتی و
رهبران حكومتی
را برای نجات
جان عزیزان خود
تحت فشار
گذاشتند. در میان
هزاران زندانی
سیاسی، اعضای
خانوادهی
برخی از
مقامات حكومتی
نیز وجود
داشتند.
بعلاوه، فشار
سازمانها و
نهادهای بینالمللی
نیز برای تغییر
سیاست سركوب
رژیم، بیتأثیر
نبود. اسدالله
لاجوردی و حاج
داوود رحمانی
كه خشونت و بیرحمیشان
زبانزد خاص و
عام بود، از ریاست
زندانهای اوین
و قزلحصار
بركنار گردیدند.
در خاطرات
زندانیان، از
این واقعه به
عنوان تغییراتی
محسوس در وضعیت
زندانها یاد
شدهاست.كلاسهای
آموزش مذهبی
كه اجباری
بود، حذف شد و
میزان تبلیغات
ایدئولوژیك
كاهش یافت.
ملاقات زندانیان
تاحدودی منظم
شد. دانشآموزان
زندانی اجازه یافتند
تحصیلاتشان
را برای
گذراندن
امتحانات،
دنبال كنند.
برگزاری كلاسهای
آموزشی، به ویژه
آموزش زبانهای
خارجی توسط
خود زندانیان
مجاز گردید و
كتاب در اختیار
زندانیان
گذاشته شد.
مجموعهی این
تغییرات در
خاطرات زندانیان،
از زن و مرد،
با شور و شعف
به ثبت رسیده
است.
كتاب و
مقاومت
در این
باره، نیما
پرورش میگوید
كه سالها چیزی
جز كتابهای
مطهری و دیگر
كتابهای
مذهبی در اختیار
نداشته و چه
قدر برای او
داشتن كتابهایی
درباره جامعهشناسی
و اقتصاد با
ارزش بوده
است. از فردای آن
روز كه كتابهای
دیگری در نمایشگاه،
در دسترس آنان
گذاشته میشود،
گروههای چند
نفره برای
مطالعه
سازمان داده میشود.
در عین حال،
انتخاب
هركتاب توسط
زندانی میتوانست
نشاندهندهی
گرایش سیاسی
آن فرد نیز
باشد.
نیما
پرورش توضیح میدهد
كه چگونه
كتابخانهی
زندان
گوهردشت
توانسته به
زندگیاش غنا
ببخشد : "رمانهای
كلاسیك از قبیل
جنگ و صلح-
تولستوی، جنایت
و مكافات-
داستایوسكی،
آثاری از
چارلز دیكنز،
مارك تواین و ...
همچنین دوره
تاریخ فلسفه،
از فلسفه یونان
تا فلسفه عصر
روشنگری و
آثار كانت،
كتابهای
اجتماعی،
آثاری از اریك
فروم، هانا
آرنت، كتابهای
روانشناسی و
نقد روانشناختی
و ... را میتوانستیم
بخوانیم. حریصانه
مطالعه میكردم
و از خواندن
آن ها لذت میبردم.
هر كتابی برایم
گفتگویی
دوستانه بود و
نیاز بیحد و
حصری به این
گفتگوها
احساس میكردم."[1]
ایرج
مصداقی نیز مینویسد
: "در این
دوران ما
تشنگانی را میمانستیم
كه به بركهای
از آب رسیده
باشند. كسی سر
از پا نمیشناخت.
آن روزها
خودمان را
خوشبختترین
آدمهای روی
زمین میپنداشتیم".[2]
برای یك
زندانی، چنان
كه شهرنوش
پارسیپور
گفته است،
دسترسی به
كتاب، به خودی
خود یك واقعه
است : "نوبتِ
بند ما بود كه
به نمایشگاه
برویم. دختران
شتابزده چادر
به سر كردند و
راه افتادیم.
میزهایی در
راهرو قرار
داده بودند و
كتابهایی روی
آنها بود.
زندانیان
همانند زمانی
كه گرانترین
فروشگاه شهر
حراج بسیار
ارزان قیمتی
را آگهی میكند
به سوی كتابها
حمله بردند.
غلغلهی شگفتانگیزی
به راه افتاده
بود.
"... روز
بعد سكوت همه
جا را فرا
گرفته بود. خریداران
كتاب هر یك بر
سر كتابهای
خود نشسته
بودند و با
عشق و شیفتگی
به آنها نگاه
میكردند. بعد
خبر دادند كه
مسئول فرهنگی
به بند خواهد
آمد. افراد
طبق معمول
چادر پوشیدند
و به راهروی
بند رفتند.
مسئول فرهنگی
در برابر آنها
قرار گرفت.
گفت خواهرها،
شما دیروز ما
را حیرت زده
كردید. به
راستی چرا این
همه كتاب خریدید؟
آیا همه آن ها
را خواهید
خواند؟ من
هرچه فكر میكنم
علت این كار
شما را درك نمیکنم.
خوشبختانه
كتاب خریدن
دخترها منجر
به تنبیهی
نشد، و در عوض
حالت قبضِ دایمی
زندانیها
اندكی فروكش
كرد."[3]
مقامات
رژیم قادر به
فهمیدنِ شور و
علاقهی
زندانیان به
كتابخواندن
نیستند و نمیتوانند
كتابخوانی
جمعی آنان را
تحمل كنند.
زندانی با
كتابخواندش
میخواهد بگوید
هستم! میخواهم
بیاموزم، بیندیشم
و عمل كنم، با
تحملِ روزها،
ماهها و سالها
سركوب و شكنجههای
هولناك. آری این
خواست همواره
وجود دارد و
هر لحظه كه
امكانی باشد،
خود را نشان میدهد.
كتاب در آن
فضای تنگ و
بستهی زندان
اسلامی، آنجا
كه زندگی در زیر
فشار سركوب و
حلقهی خفقانآور
اسلام ایدئولوژیك
رنگمیبازد،
افقهای نوینی
در برابر
زندانی میگشاید؛
امید درنَوردیدنِ
زمان و مكان،
رهاشدن از
سلول مرگآور
زندان و سفر
بر مركب كلمات
در جهانی آزاد
را نوید میدهد.
زندانیان
سیاسی از این
امكانِ شگفتیزا
سخن گفتهاند.
در سیاهترین
موقعیتها،
كتاب یاور است.
حتا زمانی كه
زندانبان با یك
تصمیم، كتابها
را جمعآوری میكند،
هنوز دستنوشتههایی
از آن كتابها
باقیست كه با
دقت و ظرافت،
به دست زندانیانی
كه هیچ اعتمادی
به رژیم
ندارند بازنویسی
شدهاست. منیره
برادران از
زندانیانی میگوید
كه روزها و شبها
صرف این بازنویسیها
كردهاند. برخی
از كتابها
به همت
آنان حفظ شدهاست.
اما این
دستنوشتهها
همواره از
دستبرد
پاسداران كه
هر از گاه به
طور سرزده
سلولها را زیر
و رو میكنند
در امان نمیماند.
در چنین مواقعی
هر چه یافته
شد، از كتاب و
كاردستی و ... به
تاراج میرود.
اما هنوز برخی
از كتابها در
ذهن زندانیانی
كه به حافظهشان
سپردهاند
باقی میماند.
ناصر مهاجر كه
در مقالهای
دربارهی
كتابخوانی
در زندان
زنان، این
حافظانِ كتاب
را "شهرزادان
زندان" نامیده
است.[4] در
لحظات هولناك
سركوب، روایت
كتابهای ضبط
شده در حافظه
در جمع زندانیان،
به بالا بردن
روحیهی
مقاومت كمك میكند:
"در
آن روزها كتاب
بینوایان
تنها رمان
موجود بود. یادآوری
از دوران "زنگ
تفریح" قزلحصار.
ماهها در
قفسه خاك میخورد
چون همه حداقل
یك بار آن را
خوانده بودند.
آن روزها
دوباره در بورس
افتاده و دست
به دست میچرخید.
شبها كه دیگر
تلویزیونی هم
در كار نبود،
در یكی از
اتاقها جمع میشدیم.
برنامه رمانخوانی
بود. قرار شد
هر کسی داستانی
را كه در ذهن
خود دارد برای
دیگران تعریف
كند. كارِ
سادهای نبود.
سالهای زیادی
از خواندنشان
گذشته بود.
اما لاله این
قدرت بینظیر
را داشت كه نه تنها
رمانهایی را
كه قبلاً
خوانده بود با
جزئیاتش به
خاطر داشت،
بلكه قادر بود
به جذابترین
شكل هم بیانشان
كند. رمان "گذر
از رنجها" را
در شبهای
متوالی خواند.
زمان حوادث را
پس و پیش نمیكرد،
امانت در اثر
را مراعات میكرد
و شخصیتها را
آن طور كه نویسنده
پرورده بود،
شرح می داد.
لاله یك
هنرمند بود.
موسیقی را هم
میشناخت و
صدای گرمی
داشت. پس از آن
رفت سراغ رمان
بلند "ژان كریستف".
با چه لذتی
سراپا گوش میشدیم.
... در این لحظهها
آرامش مییافتیم،
از حال بیرون
میآمدیم و
واقعیت موجود
را موقتاً
فراموش میكردیم."[5]
جلوههای
مقاومت
با تغییر
مدیریت در
زندان اوین،
زندانیان سیاسی
خواستار
احقاق برخی از
حقوق خود
شدند. علاوه
بر مطالبهی
بهبود شرایط
زندان،
خواستههایی
مطرح كردند كه
حاكمیت ایدئولوژیك
مقامات زندان
را هدف گرفته
بود. از جمله،
اعتراض به تحمیل
و اجبار به
روزه گرفتن در
ماه رمضان.
زندانیانی كه
بر این خواست
پافشاری میكردند،
به حبس در
سلولهای
انفرادی
محكوم شدند.
با این حال
دست از اعتراض
برنداشته و
اعتصاب غذا كردند.
از سوی دیگر
از بیگاری در
كارگاههای
اوین خودداری
ورزیدند.
مورد دیگر،
اعتراض شدید
به حضور توابها
در بند بود. در
پی این اعتراضها
درگیریهایی
نیز میان
زندانیان از یك
طرف و توابها
و پاسداران از
طرف دیگر رخ
داد كه به نوعی
جداكردن
زندانیان سیاسی
از توابها
انجامید. رضا
غفاری در اینباره
از "افول
توابان" سخن
گفته كه به گمان
او نشاندهنده
مقاومت پیچیده
و چند وجهی
زندانیان سیاسی
در مقابل
سركوب است. او
تأكید دارد كه
این مقاومت از
یك سو به صورت
آشكار و
قهرمانانه
بود كه اغلب
به نابودی
زندانیانِ
معترض انجامید؛
و از سوی دیگر
به صورت كم و بیش
پنهان كه
همواره در
زندانهای سیاسی
وجود داشته
است. اما پیروزیهای
بدست آمده بر
اعدامها که
حتی توابان
قربانی آن
بودند نقطه پایان
نمیگذارد.
رضا غفاری مینویسد
که در سالهای
1363 و 1364، "اكثریت
عظیم رهبران
توابها
اعدام شدند،
همانهایی كه
در جنایات رژیم
شریك شده و
شاهدی بر تمامی
جنایات در اوین
بودند."[6]
در این
دوره، رژیم از
زندانیان میخواهد
تا با پذیرش
مصاحبه و نفی
اعتقادات و
گذشتهی خود،
آزادیشان را
بازیابند. رضا
غفاری در اینباره
مینویسد: "...
به جز توابها
كه برای رهایی
از زندان حاضر
به به هر كاری
بودند، بقیه
زندانیها در
حدود 25 تا 30 درصد
با مصاحبه
موافقت كردند.
از آن جالبتر
این كه همهی
توابهایی كه
به مصاحبه و
ضبط ویدیویی
آن تن دادند،
آزاد نشدند.
رژیم از آن بیم
داشت كه توابها
به مجرد رها
شدن دست به
اقدامهای
خطرناكی
بزنند. این
اقدام روحیهی
توابها را
خراب كرد."[7] او در
ادامه به
انتقاد از خود
توابها
اشاره میكند
كه دیگر رژیم
نیازی به آنها
نداشت و مورد
نفرت زندانیان
نیز بودند.
آنان یك به یك
از شرارتهای
پیشینشان علیه
زندانیان
ابراز ندامت میكردند.
زندان
نمونه
اما
اوضاع،
چنانکه
خاطرات زندانیان
نشان میدهد،
در زندانهای
مختلف یكسان نیست.
ف. آزاد كه در این
دوره به زندان
شیراز منتقل میشود
توضیح میدهد
كه چگونه توابها
در این زندان
به راستی
حكومت میكنند
:
"در
به صدا درآمد
و باز شد.
پاسدار مرا
تحویل داد و
گفت ممنوعالحرف
مطلق. كسی
جواب داد چشم
حاج آقا و در
بسته شد. صدای
گریه و ندای
العفو به گوش
می رسید. دختری
با صدایی بسیار
جوان به من
گفت كه میتوانم
چشمبندم را
بردارم. ... ساعت 12
ظهربود و همه
در حال نماز و
دعا بودند. قیافههای
بیروح و رنگپریده،
پوشیده در
چادرهای سفید
و یكسان در
حال نیایش و
استغفار. در
نگاه اول هیچكدام
از آنها را
نشناختم.
مسئول بند در
انتهای راهرو
كنار قفسهای
ایستاد، دفتری
از قفسه
درآورد و اسم
مرا یادداشت
كرد و پرسید
كه آیا نماز میخوانم؟
گفتم نه!
"به
سرعت ماژیكی سیاه
از قفسه
درآورد و به
طرفِ سرِ بند
محل دمپاییها
رفت. روی دمپایی
من كه صندلِ
سبز رنگی بود
نوشت: "مخصوص".
به عبارت دیگر،
نجس! این كار
او مرا به یاد
مهرِ ستارهی
داوود انداخت
كه فاشیستها
روی بازوی یهودیان
میزدند. فهمیدم
كه چه در
انتظارم است!
"...
كم كم متوجه
شدم كه بسیاری
از زندانیان
از دوستان
دوران دانشجویی
من هستند، ولی
صمیمیترین
دوستانم به من
نزدیك نشدند. ...
ساعتم خوابیده
بود. از كنارِ
دستی پرسیدم،
جوابی نداد.
فكر كردم نشنیده
است، دو مرتبه
سئوال كردم.
باز جوابی
نداد. از یك
نفر دیگر پرسیدم،
او هم جواب
نداد و فقط با
اشارهی دست
مسئولِ بند را
به من نشان
داد.
من از
این كارها هیچ
سر در نمیآوردم.
با صدای بلند
گفتم یك نفر نیست
به من ساعت دقیق
را بگوید.
مسئول بند گفت
چرا داد میزنی؟
گفتم ساعت را
میخواهم. گفت
یادت باشد كه
تو ممنوعالحرف
هستی. گفتم یعنی چه؟
گفت تو حق
نداری با دیگران
حرف بزنی و دیگران
هم نباید با
تو حرف بونند
و حتا ساعت هم
نمیتوانی از
زندانیان دیگر
بپرسی! هر وقت
كاری داشتی به
من بگو. ساعت 5/3
است. و رفت. یك
پدیده جدید :
انفرادی در بین
جمع! پیشاپیش
میدانستم
كار مشكلی
است. تو در
سلول انفرادی
حداقل مختاری
هركاری خواستی
بكنی، آواز
بخوانی، قدم
بزنی، حتا
برقصی، ولی اینجا
چطور؟
"... بند
دو اتاق داشت
كه در این دو
اتاق حدود 80
نفر زندانی بودند.
بند، دو توالت
و یك حمام
داشت. پس از
ورود من به
بند یكی از
توالتها را
به عنوان "مخصوص"
به من اختصاص
دادند و یك
توالت برای بقیه
زندانیان. با
این كه صبحها
صف زیادی برای
توالت بود، از
توالت مخصوص
استفاده نمیكردند.
برای استفاده
از حمام باید
ابتدا به مسئول
بند اطلاع میدادم.
بعد از اتمام
حمام من،
مسئول بند
حمام را آب میكشید.
در كارگری بند
اصلاً شركت
نداشتم و زمانی
كه دستهایم خیس
بودند حق
نداشتم به چیزی
دست بزنم.
اكثر زندانیان
از صبح كه بیدار
میشدند بر
سرِ یك سجادهی
بزرگ نماز میخواندند.
این سجاده جز یكی
دو ساعت جمع
نمیشد. آنها
تمام مدت نماز
میخواندند.
روزها
اغلب روزه
بودند و شبها
نمازِ شب میخواندند
و فقط یكی دو
ساعت میخوابیدند.
بعدها شنیدم
كه حتا قرص
ضدحاملگی میخوردند
تا عادت
ماهانه نشوند
و در این مدت
نماز و روزههای
عقبافتادهشان
را جبران كنند.
"... روز
15 فروردین
لیست تعدادی
زندانی برای
انتقال به
زندان عادلآباد
خوانده شد.
اسم من هم جزو
انتقالیها
بود. ... زهره، از
دوستان قدیمی
من هم جزو
انتقالیها
بود. ... سوار
مینی بوس
شدیم. زهره
آرام در کنار من
نشست. شنیده
بودم که زهره
را تا سرحد
مرگ شکنجه
کرده اند ولی
او مقاومت
کردهاست.
زهره از
هواداران
فعال سازمان
پیکار بود که
در سال 60 در
خانهای که
محل چاپ
نشریات متعلق
به سازمان
پیکار بود به
همراه سه رفیق
پسر دستگیر
شده بود. آن سه نفر
اعدام شده
بودند. من طبق
روال گذشته
حرفی نزدم.
ماشین که از
زندان سپاه
بیرون رفت
زهره شروع به
حرف زدن کرد.
علیرغم تمام
چیزهایی که
دیده بودم نمیتوانستم
به لحاظ
احساسی نسبت
به زهره بیاعتماد
باشم. او در
حالی که دستهای
مرا میفشرد
گفت: "فقط به
حرفهای من
گوش کن و بعد
خودت تصمیم
بگیر. من
وظیفه خود میدانم
مسایلی را
برایت روشن
کنم. ما 5 سال
است زیر فشار
مداوم هستیم و
هنوز تمام
نشده. در سال 60،
زندانیان چپ
که عمدتاً از
سازمان پیکار
بودند در بند،
تشکیلاتی
زدند. ... با
بیرون از
زندان ارتباط
داشتیم. در
سال 61 با دستگیری
تعدادی از
اعضای پیکار
(شاخه فارس)،
تشکیلات درون
زندان لو رفت
و این تقریباً
همزمان با لو
رفتن توبه
تاکتیکی
مجاهدین درون
زندان بود. از
آن زمان همه
ما را زیر
بازجویی و فشار
بردند که هنوز
هم ادامه
دارد. در
ابتدا مسایل
بازجویی حول
مسایل
تشکیلاتی بند
بود. مسُله
نماز نخواندن
هم به فشارها
اضافه شد.
علاوه بر شلاق
و شکنجه برای
بازجویی، هر
زندانی 5 نوبت
در روز به
خاطر نماز
نخواندن شلاق
میخورد (به
جای 5 رکعت
نماز). من 40 روز و
هر روز 5 نوبت به
خاطر نماز
نخواندن شلاق
خوردم. هر کس
کوتاه میآمد
او را مجبور
میکردند
دوست نزدیک
خود را شلاق
بزند. مثلاً
پری مرا شلاق
زده است. تازه
این اول کار
بود، بعد در
حالی که هر
کدام ایزوله بودیم،
برایمان کلاس
ایدئولوژیک
گذاشتند. ... هر
روزی 7-8 ساعت
کلاس بحث
داشتیم و چند
نفر وارد به
مسایل علمی و
مارکسیسم با
ما برخورد میکردند.
بحثها از
منشاء حیات
گرفته تا
اقتصاد و
سیاست و فلسفه
را شامل میشد.
ماجرا ماهها
طول کشید.
زندانیان زیر
فشار
ایدئولوژیک، هر
روز خود را
پوچتر و
بیهوده تر میدیدند
تا کم کم به
پوچی میرسیدند.
در چنین شرایط
بحرانی اکثر
زندانیان دست
به خودکشی
زدند. مسئولین
زندان ابتدا
مانع خودکشی
نمیشدند. بعد
از اقدام به
خودکشی، در
مرز بیهوشی آنها
را به
بیمارستان میبردند،
زنان پاسدار
بالای سرِ آنها
با حالتی
مادرانه و
روحانی میایستادند.
به محض این که
بیمار به هوش
میآمد، میگفتند
خدا ترا نجات
داد! و به این
ترتیب در آن وضعیت
روحی او را به
خدا میرساندند.
انسانی
گناهکار که
برای پاک شدن
گناهان باید
سالها از
گذشته خود
توبه و
استغفار کند.
بسیاری از این
ها از
پاسدارها
بدترند. بعضی
ا.ز آنها در
امور زندان و
زمینههای
اطلاعاتی با
زندان همکاری
میکنند. گفتناش
آسان است ولی
سه سال زجر و
شکنجه و
شستشوی مغزی
کار سادهای
نیست. یکی دو
نفر که از
زندان آزاد شدهاند،
روانی هستند.
من هم پس از
مدتها
مقاومت برای
اینکه
دیوانه نشوم
شرط نماز
خواندن و
مسلمان بودن
را پذیرفتهام،
ولی از همکاری
با زندان سر
باززدهام. به
همین دلیل مرا
کاملاً توبه
کرده نمیدانند
و قرار است
مجدداً
محاکمه شوم".
"اشک
امانش نمیداد.
من هم آرام میگریستم.
گفت زندانِ
بسیار سختی
است، مواظب خودت
باش و قدم
سنجیده بردار."[8]
بعدها
كه ف. آزاد به
زندان اوین
انتقال مییابد،
فضای آنجا را
به نسبت، بهتر
ارزیابی میكند.
توابها در این
جا، به ویژه
پس از تغییراتی
كه در مدیریت
زندان رخ میدهد،
از چنان قدرتی
برخوردار نیستند.
ادامه
شكنجهها و
مقاومت
چنان
كه در پیش
گفته شد، در پی
تغییرات یاد
شده در برخی
از زندانها،
مقاومت زندانیان
جانی تازه
گرفت. اما این
مقاومتها در
ادامه خود
مجازاتهای
سنگینی به
دنبال داشت.
گرچه كلاسهای
آموزش مذهبی
دوباره
برقرار نشد،
اما شكنجههای
جسمی و روحی،
به خصوص به
بهانه نقض
مقررات مذهبی
شدت گرفت. مدیریت
جدید زندان
قزلحصار،
چادر سیاه را
برای زنان
اجباری نمود.
این تصمیم،
مقاومت زندانیان
را برانگیخت.
ف. آزاد از
مقاومت زنان
پس از اعلام
مقررات مینویسد:
"چند تن از
معترضین پس از
یكی دو ملاقات
از اصرار بر
چادر رنگی
كوتاه آمدند،
ولی اغلب آنها
به اعتراض
ادامه دادند و
در نتیجه توسط
مسؤلان
زندان، در بند
ایزوله شدند.
آنها را حتا
در صورت بیماری
هم به بهداری
نمیبردند. پس
از سه چهار
هفته آنها را
به زندان اوین
منتقل كردند.
"در
اوین این
تعداد را به
اتاقهای زیرزمین
209 برده بودند.
اتاقهایی كه
مجاور اتاق
شكنجه بود و
قبلاً به
عنوان بازجویی
ضمن شكنجه از
آنها
استفاده میشد.
این اتاقها
فاقد هرگونه
امكانات برای
زندگی جمعی
بودند، كمنور،
بدون پنجره،
نمدار و بدون
قفسه. در چنین
شرایطی حدود 70
تا 80 نفر را در
اتاق جا داده
بودند. ... با
كوچكترین
حركتی به
عنوان نقض
مقررات آنها
را به شلاق
خوردن محكوم میكردند.
و این در حالی
بود كه زمانی
كه یك نفر
شلاق میخورد،
دیگران را
مجبور به
تماشا میكردند.
"اعتراض
به تحمیل رنگ
چادر، پس از یك
سال فرسایشی
تمام شد زندانیان
دسته دسته سر
كردن چادر مشكی
را پذیرفتند.
تعدادی از آنها
را كه بر سرِ
اعتراض خود
مانده بودند میان
زندانیان عادی
فرستادند. آنها
دست به اعتصاب
غذای نامحدود
زدند كه حدود 30
روز طول كشید.
تعدادی را كه
حالشان بسیار
وخیم شده بود
به بهداری
برده بودند.
آنان بعد از
مرخصی از
بهداری، چادر
مشكی را پذیرفتند.
تنها یك نفر
به مدت بیش از 2
سال مقاومت
كرد و بالاخره
زندان او را
آزاد گذاشت."[9]
چگونگی
مقاومت در
برابر زندانبانان،
به بحثی در میان
زندانیان بدل
میشود. تفاوت
دیدگاهها در
اینباره، به
مباحثه در
زندان زنان و
نیز مردان
دامن میزند.
در خاطرات
زندانیان سیاسی،
به لزوم بازبینی
اعتقادها و دیدگاههای
گذشته اشاره
شدهاست. بازبینی
برخورد با
زندانبان از یكسو
و همبندها از
سویدیگر، و
بالاخره اندیشیدن
درباره خویشتنِ
خود، یادآور
لحظات دردناكی
است كه از حس
عمیق تنهایی
انسان حكایت میكند.
شهرزاد لحظههای
تنهایی خود را
چنین تصویر
كرده است:
"چراغ
خاموش
سكوت جاری
من و
سلول
من و
وزن زمین بر
دوش"[10]
این
تنهایی را نه
فقط به هنگام
وداع رفیقی كه
به سوی اعدام
میرود، بلكه
به هنگام نگریستن
به خویش نیز
احساس میكند.
برای او، در
مواجهه با سركوب
ایدئولوژیك،
ماهیت فاشیستی
اسلامگرایی
آشكار میشود
و او را به
بازنگری
باورهای
گذشتهاش
فرامیخواند :
"فضای سلول
سرد و تاریك
بود، لحظهها
به سختی میگذشت.
هیچ چیز برای
گفتن و شنیدن
نبود، همه چیز
در وحشت خود
تكرار میشد.
دیگر چیزی
نبود كه به آن
فكر كنم،
گذشته را زیر
و رو كرده و
مثبت و منفیهایش
را بیرون كشیده
بودم. چه لحظههایی
كه خودم را بیرحمانه
تنبیه نكرده
بودم، چه لحظههایی
كه از خودم
بدم نیامده
بود، با روشنی
و بیاغماض به
نقد همهجانبه
خودم پرداختم
و به چیزی رسیدم
كه برایم
دلچسب نبود."[11]
بحران "حقیقت
مطلق انقلابی"
نیما
پرورش نیز در
خاطراتش
دربارهی نیاز
به اندیشیدن
كه به هر
زندانی
گرفتار در
نظام اسلامی
تحمیل میشود،
نوشته است :
"همگیمان
تجارب وسیعی
را پشت سر
گذاشته بودیم.
تجاربی سنگین
از وحشیگریها
و درندهخویی
زندانبانانی
كه مرزی برای
درهم شكستن
شخصیت انسانی
قایل نبودند.
اما این تمام
آن تجارب
نبود. روی دیگر
آن حكایت از
ضعفها و كاستیهای
عمیق در اندیشه
و مفاهیم پذیرفتهشدهمان
دارد. نیاز به
بازبینی
تجاربی كه
داشتهایم،
اگرچه نزد همگی
عمومیت
نداشت، اما
چونوچراهای
بسیاری برای
برخی از بچهها
به وجود آورده
بود كه پاسخ
بدانها نیاز
به درهم كوبیدن
بتهای ذهنی و
پیریزی مفاهیمی
نو داشت. آری
دوران اسطورهسازی
و تقدس اندیشههای
آسیبناپذیر
به پایان رسیده
بود. ما نیازمند
پاسخهای جدیدی
بودیم تا
بتوانیم چنین
تجاربی را تبیین
كنیم وآنچه
را كه نمیدانیم
و پاسخی برای
آن نداریم، با
صدای رسا
اعلام كنیم. دیگر
زیستن و رفتار
كردن برای آن
كه "مقبول" دیگران
باشیم بس است.
دیگر، پنهانكردن
خود و خواستهایمان
در میان "كلیت
جمع" بس است.
ما نیازمند
شناخت عمیقتری
از خویش و انگیزههای
فردی و اجتماعیمان
میباشیم."[12]
نیما
پرورش در حالی
كه 15 سال بیشتر
ندارد در
زمستان سال 1361
به زندان میافتد.
او كه از همان
آغاز به زندانیانی
میپیوندد كه
در مقابل سیاست
توابسازی رژیم
مقاومت میكنند،
به طور مداوم
تحت شكنجههای
جسمی قرار میگیرد.
او همواره به
این فكر است
كه برای خلاصی
از این شكنجههای
جهنمی، راهی
جز دیوانگی و یا
مرگ وجود
ندارد. اما
دورهای كه سیاست
حاكم بر زندانها
اندكی بهبود مییابد،
برای نیما
فرصتی فراهم میشود
تا قدری با
فاصله دربارهی
تجارب گذشتهاش
بیندیشد. نیاز
به داشتنِ
نگاهی انتقادی
به خود و رفقای
انقلابیاش
در وجود او سر
بلند میكند.
در
زندانهای رژیم
اسلامی، بسیاری
از نوجوانان
مبارز، شیفتهی
آموزههای
انقلابی، با
شناختی ناچیز
و سطحی و ستایش
قهرمانی از
برخی چهرههای
سیاسی، به
ناگهان خود را
اسیرِ زندانبانانی
یافتند كه مدعی
انقلابیگری
هم بودند.
كسانی كه تحت
عنوان ایدئولوژی
اسلامی و برای
حفظ قدرت
شكنجه میكردند
و میكشتند.
زندانیان سیاسی
از یك سو
دگرگشتِ خونین
اسلامِ نویدبخشِ
"مدینه فاضله"
را به یك ایدئولوژی
فاشیستی
مشاهده میكردند،
و از سوی دیگر
اسطوره
انقلاب را در
هیأت یك حاكمیت
شكنجهگر. بدیهی
است كه زیستن
چنین تجربه
ای، آدمی را
به اندیشیدن
دربارهی
خصلتِ تمامخواه
انقلاب سوق میدهد.
این خصلت،
چنان كه ویدال
ناكه تأكید میكند،
از ذهنیت دیرینهای
ناشی میشود
كه اساس آن ایمان
به تملک مطلقِ
"حقیقت
انقلابی"، و
خود را ابزار
تحقق آن
دانستن است.[13]
زندانیان
سیاسی زیر
شكنجه، در
همان حال که
با پرسشهای
وجودی و سیاسی
درگیرند، به
ناچار به
اشكال
گوناگونی از
مقاومت و
مبا