TERROR, ISLAM AND DEMOCRACY - Iran Human Rights Library
Home  
 
A project of the Abdorrahman Boroumand Foundation

TERROR, ISLAM AND DEMOCRACY

لادن برومند همکار مهمان انجمن بین المللی پژوهشهای دموکراتیک، تاریخدانی است ایرانی، با دکترا از مدرسه ی مطالعات عالی علوم اجتماعی در پاریس. وی نویسنده ی کتاب "جنگ اصول"، به زبان فرانسه مورخ ۱۹۹۹، است تحلیلی از رژیم ترور و بررسی جامع و گسترده ای است از کشاکشهای میان حقوق طبیعی انسان و حاکمیت مطلق ملت (ناسیون) در مباحثات پارلمانی انقلاب فرانسه ۱۷۸۹-۱۷۹۴. خواهر او رویا برومند، تاریخدانی ایرانی است که از دانشگاه سوربن (فرانسه) دکترا دارد، وی کارشناس تاریخ معاصر ایران است و رساله ی دکتری خود را در مورد قضیه ی ملی شدن صنعت نفت در ایران و مذاکرات بین المللی مربوط به آن نوشته است. رویا برومند مشاور سازمان نظارت بر حقوق بشر بوده است. آنان دست اندر کار یک بررسی اند، در باره ی انقلاب ایران.

"چرا؟" این پرسشی است که مردم غرب از پی رویدادهای هولناک ١١ سپتامبر به این سو، پیوسته در جستجوی پاسخ آن بوده اند. طرز رفتار، باورها و انگیزه های تروریستها و جنبشهایی که آنان پرورده آنند چیست و از کجا می آید؟ چیست که جوانان کشورهای اسلامی را نه تنها خواستار بلکه شیفته و مشتاق انفجار انتحاری خود میسازد؟ این انزجار و نفرت آکنده از خشمی که اینها از غرب به ویژه از ایالات متحده در دل می پرورند، از کجا می ید؟

ریشه های اخلاقی،فکری، سیاسی و روحی تعصب مرگباری که آن روز شاهد آن بودیم چه ها هستند؟ هنگامی که کارشناسان و مفسرین غربی در پی یافتن پاسخ این پرسشها بودند، سردرگمی فکر و تحیر و بهت زدگی آنان در برابر تروریسم "اسلامیست" تندرو (دقت کنید ، نمیگوئیم اسلامی یا اسلامگرا) بصورت دردناکی آشکار شد.

این امری است نگرانی آفرین زیرا، درست است که به هر حال پاسخی نظامی و اقدامی مسلحانه در برابر اینان اکنون و در کوتاه مدت ممکن است لازم و ضروری جلوه کند، اما انکار نمیتوان کرد که طراحی و کاربست یک راهبرد دراز مدت پیروزی بخش در نبرد ناگزیر با اسلامیسم(Islamism) و تروریستهای آن، نیازمند داشتن درکی روشن و فهم این است که این دشمنان کیستند، چه فکر میکنند و درک و دریافتشان از انگیزه هاشان چیست؟

زیرا، تروریسم در صف مقدم و مهم ترین چالش ایدئولوژیکی و اخلاقی است که دموکراسی لیبرال (مردمسالاری آزادیخواه) امروزه با آن روبروست. هرچه مدافعان دموکراسی زودتر دست به این کار بزنند و پی آمدهای آن را دریابند، دموکراسی و ارزشها و ایده های جهانشمول آن سریعتر میتواند خود را مهیای پیروزی در جنگی نماید که مدتهاست در قلمرو ایده ها و ارزشها آغاز شده و یکی از اوجهای انفجاری آن را ما در ١١ سپتامبر گدشته شاهد بوده ایم.

حیرت و سردرگمی مردمسالاریهای آزادیخواه (دمکراسیهای لیبرال) در برابر تروریسم اسلامیست، بنظر عجیب می آید. مگر نه اینکه از سال ١۷٩٣ به این سو یعنی آغاز کاربرد واژه ترور در معنای سیاسی مدرن آن در انقلاب فرانسه، کمابیش همه کشورهای غربی، با رژیمی تروریستی و یا با جنبشی تروریستی سرو کار پیدا کرده و تجربه هایی داشته اند؟ پس از چه روی چنین پدیده ای که خود همانند دمکراسی لیبرال فرآورده دوران مدرن است، در یک چنین موردی به چشم تفسیر گران غربی چنین نا روشن بنظر می آید؟

ترور اسلامیست نخست با انقلاب اسلامی ایران در سال ١٩۷٩ و اشغال سفارت ایالات متحده در تهران، در نوامبر همان سال بصورت پر خروشی پای به عرصه جهان نهاد. از آن هنگام به بعد، اسلامیسم خود را گسترانیده است و همه ابزارهای ایدئولوژیکی و سیاسی که به قصد مهار تروریسم در به تقریب سراسر غرب بکار گرفته شده اند، کمابیش ناموفق و نا مؤثراز بوته آزمایش بیرون آمده اند و نتوانسته اند جلوی آنرا بگیرند. حضور جهانی آن و نفوذش، نه تنها در سرزمینهای پهناور اسلامی محسوس است که از مراکش و نیجریه در غرب تا مالزی و میندانائو در شرق را در بر میگیرد، بلکه در بسیار گوشه های اروپا، هند، شوروی سابق، قاره آمریکا و حتی بخشهایی از غرب چین نیز حضور و نفوذ آن حس میشود.

پیش ازانقلاب ایران به تروریسم، نوعأ بعنوان پدیده ای نگریسته میشد که مستقیمأ و به روشنی از ایدئولوژیهای مدرن فرامیروید. تروریستهای اسلامیست اما مدعی اینند که در جنگی با [ماهیت و] دلایل الاهیاتی درگیراند: چند آیه از قرآن و چند ارجاع به اعمال و گفتار رسول خدا(سنت) بر هر یک از عملیات تروریستی آنان مهر اسلامی بودن میکوبد. به نظر میرسد که، سرتاپای این برساخته و فرآورده مکتبی (و ایدئولوژیکی)،رسیده و بهم بافته از ارجاعاتی است، به سنت، قوم مندی و نارضائیهای تاریخی کهنه و نو، و در کنارش مجموعه ای به ظاهر نیرومند از ارجاعاتی با طنین مذهبی، مانند: "کفار" "طاغوتیان" "صلیبیون" "شهدا" "جهاد" "ارض مقدس" "عدوالله" "حزب الله" و "شیطان بزرگ" [که این آخری معرف همه نفرت آکنده از خشم ضد آمریکایی آنان است که نخستین بار آیت الله خمینی واژه آنرا بر ساخت و بر سر زبانها انداخت]. ولیکن این اصطلاحات مذهبی، طبیعت واقعی اسلامیسم خشونتکار را بعنوان چالشی تمامیت خواه (توتالیتر) و مدرن در مقابله با هردو، چه با اسلام سنتی و چه با دمکراسیهای مدرن، از نظر پنهان میدارد.

پرسش مقرر این است که: اگر تروریسم چنانکه برخی از اسلامیست ها و بسیاری از دشمنان آنان مدعی اند واقعاً به اصل و مغز باورهای اسلامی چنین نزدیک است، پس از چه روی تروریسم اسلامیست جهانی عمری درازتر از سال ١٩۷٩ به این سو ندارد و تاریخ آن فراتر از این نمیرود؟ این پرسش، در اظهارنظرها و بیانیه های بسیاری از دانشوران و متألمان برجسته اسلامی، پژواکی نیرومند یافته است، اینان پیوسته و پیگیرانه عملیات شبکه های اسلامیست را محکوم میکنند.

البته این بدان معنا نیست و ما نمیگوئیم که از این رهگذر فقه و فلسفه اسلامی، بینش و نگرشی مردمسالارانه (دموکراتیک) از جامعه را پیش می نهد و یا به سادگی با قواعد و اصول دمکراسی و حقوق بشر سازگاری نشان میدهد. [به هیچوجه!] اما به خوبی نشان دهنده نیرنگ ارجاع تروریستی به احکام اسلامی هست. در تاریخ اسلام پدیده ای متشابه با پیشینه و رسم و روای خشونتکاریهای کاملأ بی حد و مرز القاعده ویا حزب الله نیست. حتی [دسته نزاریه از] فرقه شیعی اسماعیلیه که [تاریخأ] به نام حشاشییّن (Assasins) شناخته و خوانده شده است؛ به رغم اینکه مردانی را به کار میگرفت که آماده کشتن دشمنان شان می بودند، هرگز به سطح نازل سلاخی و کشتار پیشامدی و بی حساب توده مردم از نوعی که حزب الله و بن لادن به آن دست میزنند و پیروانشان به آن میبالند وافتخارمیفروشند، سقوط نکرده بودند.[1] خود را به کشتن دادن، و به قتل رساندن وحشیانه زنان ،کودکان و مردمانی از مذاهب گوناگون و جورواجور ـ فراموش نکنیم که مسلمانها نیز در [برجهای] مرکز تجارت جهانی کار میکردند ـ با اسلام [و آموزه های اسلامی] هیچ گونه سنخیتی ندارد. این موضوع چندان بدیهی است که برای تشخیص آن نیازی نیست که کسی در زمره متألمان و عالمان دین باشد. حقیقت این است که ترور اسلامیست معاصر عملی است امروزین و مدرن و کاملأ با سنتهای اسلامی و با اخلاقیات اسلامی در تناقض است.[2]

نمونه چشمگیری از تنشها و درگیری میان اسلام و تروریسم در گفتگوهای بین دو مسلمان در یکی ازدادگاهها فرانسه جلوه گر شد که فؤاد علی صالح به خاطر نقشی که در موجی از بمب گذاریهای ٨٦ـ١٩٨۵ که پاریس را بلرزه در آورده بود، محاکمه میشد. یکی از قربانیان او، مردی که بدجور در یکی از این حملات سوخته بود، به صالح چنین گفت: "من مسلمانی هستم که همه واجبات ام را انجام میدهم ...آیا خداوند به تو گفته بود به بچه های شیرخوار و زنان حامله بمب بیاندازی؟". صالح پاسخ گفت: "تواهل الجزایری ، بیاد بیاور آنچه را آنها [فرانسویان] باپدران تو کردند."[3]

هنگامی که قربانیش اورا به چالش کشیده و از مبانی دینی عملیاتش می پرسد، تروریست با [توسل به] به آیات قرآنی جواب نمیگوید، بلکه به نارضائی ها و شکوه های صرفاً دنیوی ناسیونالیستی (ملی گرایانه) اشاره می کند. صورت جلسات ثبت شده محاکمه صالح گویای مطالب بسیار جالبی است: او مسلمانی است سنی مذهب، زادگاه او تونس است. سالهای نخستین دهه ١٩٨۰ در قم "تحصیل میکرده" است، یعنی در مرکز آموزش الهیات شیعی در ایران. در لیبی و الجزایر آموزش نظامی و آشنائی با اسلحه دیده است و مواد منفجره اش را از حزب اللهی های هوادار ایران دریافت میکرده است.

در دفاعیاتش وی نه تنها به قرآن و اوامر آیت الله خمینی توسل میجوید بلکه برای توجیه اعمالش به ژاندارک[4] نیز اشاره می نماید ـ که در کنار دیگر چیزها از قهرمانان بسیار ستوده افراطیون دست راستی فرانسه به شمارمیرود ـ به عنوان "کسی که برای دفاع از سرزمین خود در برابر مهاجمان به پاخاسته بود." به دنبال آن، وی بخشهای بلندی از طغیان علیه جهان مدرن (Revolt against the modern world) اثر ژولیوس اِوُلا (Julius Evola ـ ١٩۷٤ـ١٨٩٨)، نویسنده ایتالیایی را که غالباً از کتابهای مرجع دست راستیهای[افراطی] اروپایی است، در برابر دادگاه بازخوانی کرد.

دین در همجوش و آمیزه عجیب و غریب ایدئولوژیکی، اهمیت پژوهش درریشه های فکر تروریسم اسلامیست رانشان میدهد[5].

 

تبار شناسی اسلامیسم

ایده جنبش " اتحاد ملل اسلامی " [6] در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم همپای با تبدیل سریع نظامهای حکومتی سنتی به تنواره های سیاسی ملت ـ دولت (Nation-state) پدید آمد.

مردی که بیش از هرکس دیگری، به این ایدئولوژی تمامیت خواهانه قالب و شکل اسلامی بخشید، یک معلم مدرسه مصری بود به نام حسن البناء (٤٩ـ١٩۰٦). البناء عالم الهیات حوزه دیده و تحصیل کرده ای نبود. شدیداً متأثر بود از اندیشه های ناسیونالیستی مصری. در سال ١٩٢٨ جمعیت اخوان المسلمین را با هدف ویژه و آشکار مقابله با نفوذ غرب بنیاد نهاد.[7]

در سالهای پایانی دهه ١٩٣۰ آلمان نازی با گروهی از افسران جوان انقلابی در ارتش مصر تماسهایی برقرار کرد. از جمله با کسانی که شمار زیادی از آنان به اخوان المسلمین نزدیک بودند. پیش از این مدتها بود که جمعیت اخوان که پی گیر کارهای خیریه و براه اندازی کانونها و انجمن های اجتماعی و فعالیتهای فرهنگی بود، جناحی از جوانان داشت که مرام آنها سر سپردگی بی قید و شرط به رهبر بود و افزون بر این، سازمانی شبه نظامی داشت که شعارشان "عمل، اطاعت، سکوت" بود که شعار فاشیستهای ایتالیائی "ایمان، اطاعت ، مبارزه" را به یاد می آورد. نظریات البناء در تعارض با نظر علمای سنتی (عالمان الهیات) قرار داشت و وی خود، پیش از سال ١٩٤٣ به پیروانش هشدار داده بود، که منتظر "مخالفتهای بسیار شدید" از سوی تشکیلات مستقر مذهب سنتی باشند.[8]

البناء از فاشیستها ـ و پشت سر آنان، از سنت اروپائی به قول رایج خشونت انقلابی "استحاله گر" (Transformative) یا "تزکیه بخش" (Purifying) که با ژاکوبنها آغاز شد، نظریه ای را به عاریت میگیرد که مرگ قهرمانانه را به یک هنر سیاسی ارتقاء میدهد. با اینکه امروزه دیگر کمتر کسی در غرب به خاطر میآورد، مشکل است بتوان میزان و نقش زیبانمایی مرگ، بزرگداشت نیروهای مسلح، ستایش شهادت و ایمان و "تبلیغ مرگ" را در تقویت و شکل بخشیدن به خلق و خوی آزادی ستیز (Antiliberal) راست افراطی و برخی عناصرچپ افراطی در ابتدای قرن بیستم نادیده گرفت. به پیروی از البناء، مبارزان اسلامیست روزگار ما که به فرقه تروریستی شهادت طلبی روی کرده و آنرا پذیرفته اند بیش از هر چیز همانی هستند که سراغشان را در کتاب "دراندیشی پیرامون خشونت" ژرژ سورل (George Sorel) میباید گرفت، تا در آموزه های اسلام شیعی یا سنی.[9]

پس از پیروزی متفقین در جنگ جهانی دوم، و مرگ البناء در پی سوء قصد به اودر اوایل سال ١٩٤٩، و انقلاب ۵٤ـ١٩۵٢ مصر، اخوان المسلمین از یک سو با دولت نظامی دنیوی نگر و دنیوی سازی که با آنها سخت دشمنی میورزیدند و از دیگر سو، با رقابت سخت ایدئولوژیک کمونیستهای مصری روبرو گردیدند. سید قطب (٦٦ـ١٩۰٦) که سخنگوی اصلی اخوان المسلمین و نیز رابط آنان با کمونیستها بود چارچوب پاسخی ایدئولوژیک را در افکند که اساس مبانی فکری اسلامیسم کنونی و امروزین است. قطب نه فقط پیرو البناء بود بلکه به نویسنده و فعال سیاسی پاکستانی سید عبدالعلا مَودودی (۷٩ـ١٩۰٣) نیز ارادت میورزید. مَودودی جمعیت اسلامی پاکستان را تأسیس کرده بود که هنوز هم از نیروهای سیاسی موثر در پاکستان است.[10] طرد ملی گرایی (ناسیونالیسم) از سوی مَودودی، که وی پیش از این به آن اعتقاد پیدا کرده بود، راهبر او شد به دلبستگی و تمایل او به اسلام سیاسی و نقشی که اسلام میتوانست در سیاست بازی کند. وی تا بدانجا پیش رفت که همه صورتهای ملی گرایی را محکوم کرد و بر آن داغ کفر زد. او با استفاده و کاربرد اصطلاحات مارکسیستی خواستار نبرد پیشتازان انقلاب اسلامی در مقابله با غرب و نیز اسلام سنتی [و کهنه اندیش] شد. و صفت "اسلامی" را با ترمهای مشخصاً غربی "انقلاب" (Revolution)، "دولت" (State) و "ایدئولوژی (Ideology) بهم پیوند زد. و این چنین بود که به رغم مخالفت بسیار شدید مراجع دینی با نظریه های او، نظریاتش بر یک نسل کامل از اسلامیست های "جدید" اثر گذار بود.

قطب نیز مانند دو آموزگارش، [البناء و مَودودی] از آموزش دینی سنتی حوزوی بهره نداشت. دانشسرای دولتی معلمان را به پایان رسانده بود و در سال ١٩٤٨ برای تحصیل در زمینه آموزش و پرورش راهی ایالات متحده شده بود. پس از بازگشت به مصر در سال ١٩۵۰ او که روزگاری یکی از ناسیونالیستهای (ملی گرایان) مصری بود، بزودی به اخوان المسلمین پیوست. نوع ویژه اسلامیسم قطب، هم از نقد مارکسیستی و هم از انتقاد فاشیستی از سرمایه داری مدرن و دموکراسی پارلمانی تأثیراتی پذیرفته است.[11] او طالب حکومتی یکپارچه بود که به وسیله حزب واحد رستاخیز اسلامی اداره شود. همانند مَودودی و بسیاری از خودکامگان و تمامیت خواهان غربی، او نیز جامعه آرمانی خود را در محاصره دشمن می دید. جوامع مسلمان دوران خود را متهم به جاهلیت می کرد. اعتقادش این بود که باید گروهی پیشتاز و فضیلمند و از نظر مکتبی (Ideologically) خودآگاه، با بکار بستن هر وسیله ممکنی که ضرورت داشته باشد با دشمن مبارزه کنند، حتی با توسل به انقلاب خشونتبار و قهر آمیز، تا برپایی جامعه ای پاک و ناب و عادلانه، تحقق پذیرد. جامعه آرمانی او جامعه ای است بی طبقه که در آن "فردیت نفس پرست" دموکراسیهای آزاد، به فراموشی سپرده خواهد شد و "بهره کشی انسان از انسان" از میانه برخواهد افتاد. تنها و تنها خداوند بر آن حکومت خواهد راند، از طریق کاربست قوانین شریعت. این همان لنینیسم است در لباس مبدل اسلامی.

هنگامی که رژیم استبدادی جمال عبدالناصر در سال ١٩۵٤ به سرکوب اخوان المسلمین آغازید (که به حلق آویز کردن قطب در سال ١٩٦٦ انجامید) بسیاری از آنان به الجزایر، عربستان سعودی،[12] عراق، سوریه و مراکش به تبعید رفتند. ازآنجا اینان به پراکندن ایده های انقلابی ـ اسلامی خویش، ازجمله ابزار سازماندهی و ایدئولوژیکی به عاریت گرفته از تمامیت خواهی (توتالیتاریسم) اروپائی، پرداختند، با کمک شبکه ای که تا قلب بسیاری از مدارس مذهبی و محیطهای دانشگاهی نفوذ و گسترش یافته بود. شمار بسیاری از کادرهای جوان اسلامیست امروز، وارثان معنوی و مستقیم فکر جناج قطب گرای اخوان المسلین اند.

 

ارتباط ایرانی

البناء و اخوان المسلمین طرفدار ایجاد شکبه یکپارچه و اتحاد مکتبهای گوناگون اسلام بودند.[13] شاید تا حدودی به دلیل وجود این جنبش تقریب المذاهب است که نخستین نشانه های نفوذ اخوان در ایران در دور وبر سال ١٩٤۵ به چشم میخورد. ایران موطن اصلی شیعیان جهان است. ودر این سال در میان شیعیانی که از عراق به ایران بازمیگشتند، و با افکار اخوان المسلمین آشنا شده بودند، طلبه جوانی به نام نواب صفوی بود که یک گروه تروریستی براه انداخت (فدائیان اسلام) که شماری از روشنفکران ایرانی و سیاستمداران معتقد به جدایی دین از حکومت را به قتل رساندند. در سال ١٩۵٣ صفوی به دعوت اخوان به مصر سفر کرد و گفته میشود که با قطب نیز دیدار کرده است. برغم اینکه گروه صفوی در هم شکسته شد و خود او نیز در پی یک سوء قصد ناموفق به جان نخست وزیر وقت در سال ١٩۵۵ اعدام شد، تنی چند ازبازماندگان گروه او، در میان کسانی بودند که به صف آیت آلله خمینی (٨٩ـ١٩۰۰) پیوستند و بعنوان مغز متفکر در طرح و اجرای انقلاب اسلامی سال ١٩۷٩ دست داشتند.

خود خمینی، نخستین بار در سال ١٩٦٢ موضعی سیاسی اتخاذ کرد و در حرکت اعتراضی دیگر آیت الله ها بر ضد برنامه اصلاحات ارضی شاه و اعطای حق رأی به زنان و حقوق سیاسی به اقلیت های مذهبی، شرکت جست. در این مرحله نشانی از انقلابیگری در خمینی نبود و مواضعی داشت سنتی و محافظه کارانه و نگران از فرآیند نوسازی جامعه و خواهان پاسداری و دفاع ازامتیازات طبقه روحانیت. هنگامی که پیروان او در ژوئن ١٩٦٣ به یک قیام شهری دست زدند، دستگیر و سپس تبعید شد. اول به ترکیه و بعدأ به عراق. نقطه عطف دردهه ی ١٩۷۰ فرا میرسد. در این دوران در عراق، خمینی یکی از نادر مراجع دینی است که از سنت طلبی دست میکشد و به تمامیت خواهی (توتالیتاریسم) روی می آورد. همچون مَودودی،[14] برای برپائی حکومتی اسلامی، دعوت به انقلاب میکند و باالهام گرفتن از قطب بر تمامی رژیمهای غیر مذهبی مهر جاهلیت می زند، و به اتهام طاغوتی بودن محکوم میکند.

پیروان او در ایران در انجمنهای فرهنگی اسلامی فعالیت داشتند که در کناردیگر چیزها، نظریات مَودودی و قطب را تبلیغ میکردند و میپراکندند. شاگردان خمینی از ایدئولوژی قطب، برای بازگرداندن نسلی به دامن جنبش اسلامیست استفاده میکردند که یکسره زیر نفوذ فرهنگ انقلابی مارکسیست ـ لنینیستی قرار گرفته بود. فرهنگی که آن روزها پر قدرت ترین و پرنقوذترین فرهنگ انقلابی در سراسر جهان بود.

خمینی در تاریخ ترور اسلامیست جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص میدهد، او در واقع نخستین شخصیتی است که مرجعیت واقعی مذهبی اش را پشتوانه کار آنها میسازد. زیرا پیش ازانقلاب ایران، برغم نفوذی که اسلامیسم در میان جوانان داشت، از نقطه نظر عالمان دین، جز یک جریان حاشیه ای و گونه ای از کژآئینی (Heterodoxy) مذهبی نبود. قطب و مَودودی از عالمان دین نبودند، از متقیان مومنی بودند که علمای اهل تسنن، دست رد بر سینه ی آنها زده بودند و قبول شان نداشتند. حتی اخوان المسلمین نیز رسمأ نظریات قطب را رد و طرد کرده بود. در مقام مجتهدی جا افتاده و صاحب نام، خمینی به اسلامیست های مدرن تمامیت خواه، اعتباری مذهبی بخشید که به شدت کم و کسر داشتند.

خمینی، همین که برقدرت چنگ انداخت، هم او که روزگاری از مخالفان اصلاحات ارضی و حق رأی زنان بود، تبدیل شد به شخصیتی، پیشرو و یک برنامه گسترده ملی سازی و مصادره گری به راه انداخت و زنان را برای تبلیغات انقلابی و بسیج کردن به میدان آورد. ویژگیهای لنینیستی حکمرانی او ـ سیاست ترور (هراس افکنی) او، دادگاههای انقلابی او، کمیته های انقلاب و نیروهای بسیجی اش، پاکسازیهای اداری اش، انقلاب فرهنگی او و خوش رفتاری و همگامی اش با اتحاد جماهیر شوروی، به رنجیده خاطری اغلب همقطاران روحانی او انجامید، اما در عوض پشتیبانی فعالانه حزب کمونیست وابسته به مسکو (حزب توده) ایران را بدست آورد. این حزب از سال ١٩۷٩ تا ١٩٨٣ خود را یکسره وقف خدمت به این دینسالاری نو پدید کرد.

انقلاب خمینی یک پدیده انحصارأ شیعی نبود. تصادفی نیست که یکی از نخستین دیدارکنندگان خارجی که برای تهنیت گوئی پیروزی انقلاب به او سروکله اش در ایران پیدا شد، اسلامیست سنی مذهب، مَودودی بود؛. چندی نگذشته، چهره قطب، زینت بخش یکی از تمبرهای پستی جمهوری اسلامی ایران شد. جانشین خمینی، سید علی خامنه ای، یکی از مترجمین آثار سید قطب به فارسی است.[15] اشتیاق شخصی خمینی به ایجاد یک "بین المللی اسلامیستی" ـ که بعدها، با اصطلاح به سرقت رفته قرآنی حزب الله شناخته شد ـ از اوایل سال ١٩۷٩ به خوبی آشکار بود.

 

بین الملل اسلامیست

چنانکه این پیوندها گواهی میدهند اسلامیسم پدیده ای است آگاهانه پان ـ مسلمان (Pan-muslim). پژوهش و جستجوی در اختلافهای بین گروههای تروریستی اسلامیست، بر مبنای تفاوتگذاریهای قومی، سیاسی، و سنن مذهبی آنها (تفاوتهایی همچون، شیعه یا سنی، ایرانی یا عرب و ...از این گونه.(، کاری است براستی بیهوده و عبث. و این دلیلی سخت ساده دارد: بنظر خود گروههای اسلامیست، تلاش مشترکشان برای ضربه زدن بر غرب و به دست گرفتن کار اداره و کنترل جهان مسلمان (دنیای اسلام) بی اندازه پر اهمیت تر ازاختلافاتی است که به ظاهر آنان را از هم جدا جلوه میدهد. حزب الله که پایگاه اصلی اش در لبنان است و از سوی ایران حمایت میشوند نمونه گویایی است در این مورد.

پایه گذار ایرانی آن، یکی از یاوران متعصب خمینی که منبع الهامش یک اسلامیست جوان مصری بود - با تحصیلات مهندسی و نه دینی - نخستین کسی بود که این اصطلاح مطلقاً دینی را بار سیاسی بخشید و در دنیای سیاست به کار گرفت. نگاه دقیقتری به این سازمان، تأثیر و نفوذ شدید مارکسیسم ـ لنینیسم را در اندیشه های مؤسسین و رهبران آن بر ملا میکند. رهبر کنونی گروه محمد حسین فضل الله که از نظریه های مارکس و نیچه درباره قهر و خشونت تأثیر پذیرفته است[16]، بگونه ای آشکارا از شیوه های تروریستی دفاع میکند و از مدافعان اتحاد تاکتیکی با سازمانهای چپگراست.[17] حزب الله، محصول موفق بین الملل اسلامیستهاست است. شیخ فضل الله میگوید "ما باید به رهبر انقلاب ایران و انقلابیون آن دیار سوگند وفاداری بخوریم، همانگونه که به خودِ خدا" زیرا "این انقلاب عین اراده و خواسته پروردگار است".[18] یک نمایانگر میزان این وفاداری این واقعیت است که همه مذاکرات مربوط به سرنوشت گروگانهایی که در لبنان در اسارت حزب الله بودند از طریق تهران به سرانجام مطلوب رسید. نمونه مشابه دیگر: فرمانده سپاه پاسداران ایران ، مباهی است و به خود میبالد که بانی و متفکر حمله ی به فرانسویان و آمریکائیان پاسدار صلح در لبنان بوده است.[19] رئیس برنامه ریزی های نظامی حزب الله، عماد مغنیّه (Imad Mughaniyyah) یک عرب است که پایگاه عملیاتیش در ایران قرار دارد. سازمانهای اطلاعاتی غرب، بر این گمانند که حزب الله از سالهای آغازین دهه ١٩٩۰ به این سو، با بن لادن در عملیات بین المملی همکاری کرده است.[20]

شبکه تروریستی حزب الله در انبان متشکل از هم گروههای شیعی و هم گروههای سنی است. جناحی در آن نیز از عربستان سعودی است که در انفجار برجهای خبار (Khobar) دست داشت که طی آن ١٩ نظامی آمریکایی در سال ١٩٩٦ کشته شدند. همچنین با الهام گیری از انقلاب ایران شبکه تروریستی سنی مذهب مستقلی بوجود آمد که بعدأ پایه ای شد برای القاعده. رژیم تهران از سال ١٩٨٢به این سو به راه اندازی و شکل بخشیدن به ارگانهای تبلیغاتی دست زد که هدف آنها تأثیر گذاشتن بر افکار و عقاید مراجع و مقامات اهل تسنن بود.[21] ازجمله نهادهای فرا ملی که به وجود آوردند، کنگره جهانی امامان جمعه بود که یک وقتی در بیش از٤۰ کشور دنیا حضور داشت. هدف پیوند بخش و واحد این تلاشها بر انگیختن و بسیج "اسلام مردمی" در مقابل "اسلام ارتجاعی نظام حاکم" بوده است.