دمکراسی:
واﮋه دمکراسی
معانی
متفاوتی دارد.
اما معنای آن در
دنیای مدرن
این است که
تصمیم گیری
نهایی در امور
سیاسی، حق
مسلم
شهروندان است.
زمانی، "دمکرات"
واﮋه ای برای
تحقیر کردن و
در واقع مرادف
با "حکومت
اوباش " بود، و
یا هرج و مرج
را تداعی می
کرد. اما
امروزه معانی
دمکراسی
احترام
برانگیزند.
این امر به وﯾﮋه
از ان جهت
حقیقت دارد که
پس از سقوط
اتحاد جماهیر
شوروی،
تمایلات
دمکراتیک در
اروپای شرقی
رشد بسیار
داشته اند.
مخالفان در
این جوامع،
دمکراسی را
چون جایگزینی
ایدهال در
برابر دولت
مستبد و
بوروکرات علم
کردند. به نظر
میرسد
که الگوی
سیاسی غالب در
پایان قرن
بیستم، گذار
به سوی
نظامهای
دمکراتیک باشد.
نظربه
این که طی
قرون گذشته
مخالفانی
اصولی برای
حاکمیت دمکراتیک
وجود داشته
اند، امروزه
چنان ضد دمکراتهایی
تقریبا در
تمامی جوامع
نادرند. مخالفان
دمکراسی عموماً
بنیادگرایانی
هستند که
خواهان
نظامهای یزدان
سالارمیباشند.
و یا مخالفانی
که
دمکراسی را از
ان جهت ناقص
مییابند که
از رعایت پارهای
معیارهای
انتزاعی برای
عدالت یا آزادی
کامل، ناتوان
به نظر میرسد.
به خاطر این
که دمکراسی تا
این حد مورد
توجه است، حتی
دیکتاتورها و
مستبدها نیز
برای توصیف
رژیم و اعمالشان،
از اصطلاحات
دمکراتیک
استفاده میکنند.
حاصل این که
قرن بیستم
شاهد ازدیاد
معانی
دمکراسی بوده
است. هرچند که
تمامی
کاربردهای
واژه ی
دمکراسی چه در
گذشته و چه در
زمان حال،
معتبر نمی
باشند. رهبران
رژیمهای
استبدادی و
زیر نفوذ شوروی،
کشورهای
اروپای شرقی،
خود را
"جمهوریهای
کارگری" مینامیدند
و جامه
دمکراسی به تن
میکردند.
جمهوری خلق
چین در حالی
خود را
دمکراتیک
قلمداد می کند
که معترضان
خواهان آزادی
بیان و آزادی
رسانهها،
(این نشانههای
شیوه حکومت
دمکراتیک)،
منظماً به
زندان افکنده
میشوند. به
نظر میرسد
هیچ کس نمیخواهد
"ضد
دمکراتیک"
خطاب شود.
نظر
به استفادههای
متنوع از واژه
دمکراسی،
تنها راه برای
تشخیص تعاریف
مربوط از
نامربوط این
است که ببینیم
قضاوت نسبت
به وجود یا
عدم وجود
نهادهای
دمکراتیک، درچه
شرایطی صورت
می گیرد. برای
مثال، وقتی که
کمونیستها
اتحاد جماهیر
شوروی را به
عنوان
دمکراسی سوسیالیستی
رده بندی
کردند و در
عین حال، منکر
شدند که
اسپانیای تحت
حکومت ژنرال
فرانچسکو فرانکو
بنیان
دمکراسی
دارد، دلایلی
که برای نفی
طبیعت
دمکراتیک
دولت اسپانیا
ردیف میکردند،
در مورد
دولتهای
کمونیستی که
این مدافعان
به آنها
برچسب
دمکراتیک زده
بودند نیز صدق
می کرد.
عکس
این قضیه هم
درست است.
مدافعان نظام
استبدادی
فرانکو،
اسپانیا را با
تعابیری
دمکراتیک
توصیف می
کردند و نگاهی
که کشورهای
کمونیستی را
با هر تعبیری
دمکراتیک می
دانست، با
تمسخر رد می
کردند. اما
دلایلی که
برای نفی
توصیف
رژیمهای
کمونیستی به عنوان
نظامهایی
دمکراتیک
اراﺋه می
کردند، اساسا
نسبت دادن
خصوصیت
دمکراتیک به
اسپانیای دوران
فرانکو را نیز
بیاعتبار میکرد.
مفهوم
دمکراسی
با
استفاده از
این شیوه و در
نظر داشتن
زمنیه ی
تاریخی برای
کنترل کاربرد
مشخص واژه،
مفهومی پایهای
یا محوری از
دمکراسی می
تواند اراﺋه
گردد تا غالب
استفادههای
معقول آنرا
به هم نزدیک
کند. دمکراسی
شکلی از حکومت
است که در ان
تصمیمات
اساسی دولت و
یا سمت و سوی سیاستی
که پشت این
تصمیمات قرار
دارد، بطور مستقیم
یا غیر
مستقیم، بر
مبنای توافق آزادانه
اکثریت
بزرگسالان
قرار دارد.
این امر به دمکراسی،
حتی زمانی که
برای توصیف
نهادهای غیر
سیاسی مورد
استفاده ( و
گاه سوء
استفاده ) قرار
می گیرد،
مفهومی اساساً
سیاسی
میبخشد.
واضح
است که
دمکراسی به
عنوان روند
سیاسی درجات
مختلفی دارد
که از یکسو
متناسباند
با عرصههایی
که در انها
جامعه برای
مباحث سیاسی و
داوری باز است
و از سوی
دیگر، بستگی
دارد به تعداد
بزرگسالانی
که به عنوان
شهروند درون
نظام سیاسی
تعریف میشوند.
بعضی وقتها
تفاوتهای
میان دولتهای
غیر دمکراتیک
و دمکراتیک
تنها به عنوان
"درجهای" از
دمکراسی تعبیر
می شود. اما
این تنها
اقدامی
لفاظانه است
برای کمرنگ و
مغشوش جلوه
دادن
تفاوتهای
میان دولتهای
غیر دمکراتیک
و دمکراتیک.
توافق
آزادانه:
بنابراین
ضروری است که
تعریف مذکور
با مفهومی
عملی تکمیل
شود تا ما را
قادر سازد
نظامهای دمکراتیک
را از نظام
های دیگر تشخیص
دهیم. یکی از
این مفاهیم
عملی نگرشی
است که بنابر آن،
دولت
دمکراتیک
دولتی است که
در آن اقلیت
یا
نمایندگانش
بتوانند به
طور صلح امیز
به اکثریت یا
نمایندگان
اکثریت تبدیل شود.
البته پیش فرض
این است که
این تغییر
توسط اکثریت
بزرگسالان
حکومت شونده و
با توافق آزادانه آنها
امکان پذیر
گردد. توافق آزادانه
در عین حال
بیانگر
تفاوتی است
میان دمکراسی باستانی، که
قانون اکثریت
را تنها معیار
سنجش نظام میداند،
و دمکراسیهای
مدرن که پس از
تولد جمهوری
امریکا، بر
وجود حقوقی
غیر قابل
گذشت،
پافشاری کرده
است.
دمکراسی
مستقیم و غیر
مستقیم: پیش
از پرداختن به
نتایج این
تفاوت، ضروری
است تا برخی
مفاهیم نادرست
را
که در بحث
دموکراسی
مانع ایجاد
کرده اند از میان
برداریم.
نخست،
دیدگاهی است
که یگانه
دمکراسی
راستین را
دمکراسی
"مستقیم" میداند
که در ان
تمامی
شهروندان جامعه
حضور
دارند و بطور
دسته جمعی
تمامی قوانین
را وضع می
کنند. نظیر
انچه که اهالی
قدیم آتن
انجام می
دادند و یا
چنانکه در
انجمن شهر منطقه
"نیو
اینگلند"
مرسوم است. از
این دیدگاه،
دمکراسی "غیر
مستقیم" یا
"نمایندگی"،
دمکراسی نیست
بلکه جمهوری
مشروطه یا
مشترک المنافع
می باشد. بیاعتباری
این تمایز به
خاطر این است
که اگر قوانین
به طور تحت
اللفظی بر
اساس چگونگی
اتخاذ و
اجراشان تعریف
شوند،
دمکراسی
مستقیم نمی
تواند وجود داشته
باشد. اعمال
قدرت از طریق
نمایندگی در
هر اجتماع
سیاسی غیر
قابل گریز می
باشد. مگر
انکه تمامی
شهروندان
همواره و
مدام، نه تنها
برای قانون
گذاری بلکه
برای اجرای
قوانین به کار
گرفته شوند.
پرسش اساسی
این است که
ایا اعمال
قدرت از طریق
نمایندگی،
توسط کسانی که
آنرا
واگذار کردهاند
قابل بازپس
گیری هست یا
نه؟
دمکراسی
در مقابل
جمهوری:
مفهوم نادرست
دوم، انطباق و
یا مخدوش شدن
واژههای
دمکراسی و
جمهوری می
باشد. به بیان
روشنتر، شکل
جمهوری حکومت
شکلی است که
در آن جایگاه
ریاست اصلی
دولت ارثی
نباشد. یک
جمهوری می
تواند شکل غیر
دمکراتیکی از
دولت داشته باشد.
در حالی که یک
حکومت
پادشاهی میتواند
یک دمکراسی
باشد. اگرچه
نظامهای معین
بطور معمول
ترکیب پیچیدهای
از اصول
جمهوریت و
دمکراتیک را
در بر می گیرند،
اما ارتباطی
ضروری میان دو
واژه وجود ندارد.
حکومت
اکثریت و حقوق
اقلیت: هر
اجتماعی که در
آن
اکثریت جمعیت
بزرگسال برده
باشند، نمی
تواند
دمکراتیک
تلقی شود. با
این حال، میان
ا نواع
دولتهایی که
در دوران
باستان وجود داشتند،
تمایز معتبری
وجود دارد.
نظیر انهایی
که افراد آزاد به
رغم محدودیت
تعدادشان،
سرچشمه
نامحدود قدرت
سیاسی بودند و
دولتهایی که
در آنها قدرت
دولتی مطلقاً به
یک دیکتاتور
یا پادشاه
محول شده بود.
نوع اول،
علیرغم این که
شهروندان آزاد
یا
نمایندگانشان
هیچ محدودیتی
برای اعمال و
بنیان حکومتشان
قاﺋل نبودند
و سایرین نیز
از هیچ حقوق
سیاسی بهره
نمی بردند،
دمکراسی
بودند. حاصل
انتخابات در
دمکراسیهای
باستانی
غالباً معادل
مدنی یک
پیروزی نظامی
بود و سرنوشت
شکست خوردگان
انتخابات با
شعار "وای بر
مغلوبین"
توصیف می شد.
حکومت
دمکراتیک در
چنان شرایطی،
خونین، اشفته،
و کراراً مقدمهای
بود برای ظهور
مردی نیرومند
یا یک دیکتاتور.
حتی جایی که
قدرت در دست
اکثریت بود،
دمکراسی به
مفهوم مدرن ان
وجود نداشت
چرا که حقوق اقلیت
در نظر گرفته
نمیشد.
با
ظهورنظریه
حقوق بشر که
در قرن هفدهم
شروع شد و
توسعه صریح آن
در نوشته های
"توماس هابس"
و بیش از همه
"جان لاک"،
راه برای مفهومی
از دمکراسی که
درآن اصل
حکومت اکثریت
شرطی ضروری
اما ناکافی بود،
هموار گردید.
خواست اکثریت
این بود که
تنها به شرطی
از حقانیت
دمکراتیک
بهرهمند
شوند که اصل و
مبنا توافقی
آزادانه باشد.
بندهای معین
قانون اساسی امریکا
واصول نوشته
نشده اما گفته
شده قانون اساسی
بریتانیا بعد
از انقلاب
"کرومول"، بیانگر
محدودیت هایی
است که توسط
حقوق بشر بر
قدرت حکومتهای
اکثریت،
اقلیت، و
پادشاهی
اعمال شده
است.
اکثریت
می تواند هر
کاری بکند مگر
محروم کردن
اقلیت از حقوق
مدنیاش. این
حقوق شامل آزادی
بیان، آزادی
رسانهها،
آزادی
اجتماعات، و
حق داشتن
دادگاهی منصفانه
است.
برخورداری از
این حقوق ممکن
است اقلیت را
قادر به
پیروزی در
انتخابات و
رسیدن به قدرت
سازد. اقلیت
می تواند در
چارچوب این
حقوق بشری هر کاری
بکند تا
دیدگاه خویش
را مطرح
نماید. اما مادامی
که اصول نهاد
دمکراتیک را
میپذیرد ،
موظف به پذیرش
نتیجه مباحثه
آزاد است تا
اینکه فرصت
دیگری برای
اقناع اکثریت
پدیدار گردد.
از آنجایی که
اتفاق آرا
همگان درباره
موضوعات
بسیار مهم
ناممکن است،
اصل اکثریت تا
آنجایی
که حقوق بشر
را به درستی
محترم شمارد،
تنها اصلی است
که دمکراسی را
در برابر
حکومت استبدادی،
چه باستانی و
چه مدرن،
گزینه قابل
دوامی می
سازد.
شرایط
برای وجود
حکومت
دمکراتیک
نشانه
های این توافق
آزادانه
چیست؟ و یا در
چه شرایطی
فراهم می شود؟
کوتاه، توافق
آزادانه
زمانی ممکن می
شود که
هیچگونه
اعمال قهر و
یا تهدید به
اعمال قهر
علیه ابراز
عقیده وجود
نداشته باشد.
زمانی که
هیچگونه
محدودیت اجباری
در مورد آزادی
های بیان،
مطبوعات، و اجتماعات
اعمال نگردد.
جایی که اثری
از انحصار تبلیغات
توسط حزب حاکم
وجود نداشته
باشد. و
سرانجام جایی
که هیچگونه
کنترل سازمان
یافته بر
ابزار و
امکانات
ارتباط جمعی
اعمال نشود. اینها
شرایط حداقلی
برای وجود
توافق آزادانه
هستند. در
صورت فقدان
این شرایط،
هرگونه نظرخواهی
عمومی، حتی به
صورت مخفی،
ارزش دمکراتیک
نخواهد داشت.
اگرچه
ممکن است به
مثابه شرایطی
منفی برای
موجودیت
حکومت
دمکراتیک جلوه
کند، اما ممکن
است برای یک
دولت ضروری
باشد تا
اقدامات
مثبتی بعمل
آورد
که تضمین کند
گروه های
مختلف به
ابزاری که شکل
دهنده افکار
عمومی است،
دسترسی داشته
باشند. برای
نمونه، اگر
فرد یا گروهی
انحصار مطبوعات
یا کانالهای
تلویزیونی را
در اختیار
داشته باشد
ودگراندیشان
را از دسترسی
به آنها
محروم کند، هم
روح و هم نص
دمکراسی زیر
پا گذارده
خواهد شد.
شهروندان
آگاه: فلاسفه
دمکراسی،
بخصوص توماس
جفرسون، جان استوارت
میل، و جان
دویی، توجه ما
را به شرایط مثبت
و معینی که
وجود انها به
روند دمکراسی
سرعت و قدرت
بخشیده است،
جلب کرده اند.
مهمتر از همه
دسترسی به آموزش است
که آگاهی
نقادانه
ازموضوعات و
مسایل زمان را
ممکن می سازد.
اگر راههای
ارتباطی باز
باشند،
انتخاب کننده
آگاه خواهد
توانست درباره
پیامدها و
هزینه های
سیاستهای
اتخاذ شده و گزینه
های موجود،
قضاوت کند.
اگر
همانطور که
"باروخ
اسپینوزا"
فیلسوف قرن
هفدهم ابراز
داشته، زنان و
مردان ممکن
است بنده
جهلشان شوند،
انتخاب از روی
ناآگاهی می تواند
به فاجعه
بیانجامد. این
نگرانی از جهل
تودهها یا به
هیجان امدن و
ساده لوحی
"گله وار"، یکی
از ریشه های
مخالفت با
دمکراسی است.
هر چه رای
دهندگان آگاهتر
و اموخته تر
باشند،
دمکراسی
سالمتر خواهد
بود. این، دست
کم ادعای
عمومی غالب
نظریه پردازان
دمکراسی است.
اما شیوه های
مدرن رسانه ای
و اقناع، به
خصوص تبلیغ
سیاسی، این
اصل بنیادین
دمکراسی را به
چالش می کشد.
چگونه می توان
میان دست
اندازی ناروا
در ذهنیت شهروندان
و تلاشهای
کاملاً
موجه برای
اقناع دیگری،
تمایز قایل
شد؟ هیچ توافق
جامعی در این
زمینه وجود
ندارد و این
بحث با توجه
به انفجار
فناوری
اطلاعاتی در
ربع آخر قرن
بیستم، حادتر
هم می شود.
مشارکت
شهروندان:
دومین شرط مثبت
برای وجود
دمکراسی
واقعی،
مشارکت
فعالانه
شهروندان در
فرایندهای
دولتمداری می
باشد. با رشد
کمی و پیچیدگی
دولت، مشارکت
نقش ضروری تری
پیدا می کند.
هر شهروندی
ممکن است در
برابر حس
ناتوانی در
مقابل
نیروهای
ناشناخته ای که
سرنوشت او را
کنترل می کند،
سر فرود آورد.
حتی آنجایی که
اشکال
دمکراتیک حفظ
شده است، بی
تفاوتی
گسترده، موجب
زوال نیروی
حیاتی
دمکراسی شود.
"میل" معتقد
است که "اگر
انسان کاری
برای کشورش
انجام ندهد،
سرنوشت کشور
برایش اهمیت نخواهد
داشت. عمل
غذای حس است."
اما
این "دویی" و
"جین ادامز"
بودند که بر
اهمیت مشارکت
در امور
روزمره سیاسی
محل ، قصبه،
شهر، ناحیه،
استان و کشور
تا به آن
درجه تاکید
کردند که کلیت
مفهوم
دمکراسی بعد
تازهای پیدا
کرد. با درگیر
کردن بیشترین
تعداد شهروندان
به طرق مختلف
و در سطوح
مختلف عمل
سیاسی، مراکز
جمعی شکل
گرفتند تا
تمایل به
توسعه و تمرکز
دولت را خنثی
سازند و شرایط
"یک همبود مطلوب"
فراهم گردید.
دویی نوشت:
"دمکراسی
نامی برای
مشارکتی غنی و
آزاد می باشد."
"مارتین لوتر
کینگ جونیور"
رهبر حقوق
مدنی با
استفاده از زبان
مذهبی،
دمکراسی
امریکا را به
عنوان "همبود
محبوب" تشریح
می کند. اما
این مفهوم
بلند نظرانه
از یک دمکراسی
مشارکتی، می
تواند
عامیانه و بد
فهمیده شود.
از این جاست
که برخی
معتقدند در
دمکراسی جایی
برای تخصص
وجود ندارد و
همه شهروندان
قادرند همه
چیز را اداره
کنند و هر
عقیده نه تنها
حق شنیده شدن
دارد، بلکه
همسنگ عقاید
دیگر نیز هست.
این اما در
نفی اصرار
جفرسون است که
بر ظهور "اشرافیت
فضل و استعداد" به
عنوان یکی از
ثمرات
دمکراسی، تأکید
داشت.
تفویض قدرت:
این سومین شرط
وجودی مثبت
برای دمکراسی
واقعی است. تفویض
یا واگذاری هوشمندانه
قدرت و
مسـﺋولیت
(از طریق وکیل)
امری است
اساسی. چرا که
ممکن نیست هیچ
اجتماعی
مبدل به یک
هیئت مقننه ی
دائماً در
اجلاس شود و
نیز، هیچ کس
نمی تواند همه
چیز را به یک
اندازه خوب
انجام دهد.
بعلاوه،
ضروری است تا
در دوره های
بحرانی به
قدرت اضطراری
پارهای
نهادها و
اشخاص اعتماد
کرد تا دفاع و
ماندگاری
جامعه تضمین
شود.
شکاکیت
و قضاوت: احتمال
سوء
استفاده از قدرت
تفویض شده، هم
در شرایط عادی
و هم در
زمانهای
اضطراری،
لزوم چهارمین
شرط وجودی
مثبت برای
دمکراسی سالم
را تقویت می
کند. این
(شرط) شک هوشیارانه
ای است به
اعتبار
ادعاهایی چون
در اختیار
داشتن حقیقت
مطلق، داشتن
ابهت
(کاریسما)
رهبری، و یا
خطا ناپذیری
متخصصان.
گرچه وجود
متخصصان
ضروری است،
تفکر دمکراتیک
و عقل سلیم بر آن
است که برای
ارزیابی کار آنان،
الزاماً نباید
متخصص بود.
شخص الزاماً نباید
آشپز
باشد تا
بتواند در
مورد ادعاهای آشپزان
خوب داوری
کند، یا برای
دانستن اینکه
جنگی به
پیروزی انجامیده
و یا شکست
خورده، حتماً
نباید
ﮋنرال بود، و
یا برای پی
بردن به اینکه
حاصل سیاست
دیوان سالار آسایش
و یا پریشانی
بوده است،
الزاماً نباید
کارمند
دستگاه دولت
بود. در
دمکراسی شهروند
پادشاه است و
می بایست
باشد.
شیوه
زندگی
دمکراتیک
در
سالهای اخیر
مفهوم دمکراسی
آن
چنان گسترش
یافته است که
می تواند هم
به عنوان واژه
سیاسی و هم
واژه ای
اخلاقی مورد
استفاده قرار
گیرد. ایا
اصطلاح "شیوه
زندگی دمکراتیک"
فقط لفاظی
است؟ "دویی"
احتمالا کسی
است که بیش از
همه دلالت
اخلاقی واژه
دمکراسی را گسترش
داده است.
توجیه این
گسترش در استفاده
واقعی از
واژه، تلویحاً
گنجانده شده
است. ما
اجتماعی را
بیشتر دمکراتیک
میدانیم که
مبنای
شهروندیش از
دارایی مرد
سفید پوست، به
دارایی تمام
مردان، و از
آنجا به دارایی
مردان و زنان
گسترش یابد و
سرانجام برای
تمامی
بزرگسالان
صرف نظر از
نژاد، جنسیت،
مذهب، یا
دارایی، به
یکسان باز
باشد. بعلاوه،
حتی وقتی عملی
در یک
دموکراسی
تصدیق می شود،
گاه می گوییم
که این عمل نه
تنها شکل،
بلکه روح
دمکراسی را هم
زیر پا گذاشته
است. تنها
مفهوم اخلاقی دمکراسی
که به این
تمایزات معنا
میبخشد، این
است که
دمکراسی شکلی
از سازماندهی است
که در ان
نهادهای
جامعه به نحوی
آماده
کار شدهاند
که در اهمیت
دادن و احترام
گذاشتن به
تمامی
انسانها اصل
برابری را به
نمایش گذارند.
هیچ کسی نمی
بایست براساس
خصوصیتی نسبی
و غیر قابل
تغییر، نظیر
نژاد یا
جنسیت،
جایگاه
سیاسیش را از
دست بدهد.
تصمیم
گیری: شیوه زندگی
دمکراتیک اصل
دیگری را از
پیش فرض می کند
که کاربرد
گستردهای بر
نهادهای
سیاسی و غیر
سیاسی دارد.
بنابراین
اصل،
انسانهایی که
زندگیشان
ازتصمیماتی متاثر
می شود، میبایست
بتوانند برای
تاثیر گذاری
بر این تصمیمات
امکان اظهار
نظر داشته
باشند.
نگرش
دمکراتیک در
تقابل با نگرش
استبدادی،
گفتگو و بحث
آزاد را
درباره
نیازها،
انتخابها، و
گزینهها
تشویق می کند.
اما مضحک
خواهد بود اگر
بچههای کوچک
را مجاز
بدانیم تا
درباره زندگی
خانوادگی
تصمیمات عمده
بگیرند یا حتی
تصمیم بگیرند
که پیش
نیازهای
حداقل برای
آموزش و پرورش
مناسب، چه
عواملی باید
باشند. ممکن
است میان
روحیه یک ارتش
در کشوری
دمکراتیک در
قیاس با کشوری
غیردمکراتیک
تفاوت وجود
داشته باشد
اما فرض این
که همان
مکانیسمی که
در فضای سیاسی
یک دمکراسی
کار می کند،
می بایست در
امور نظامی
آن
هم صدق کند،
ساده لوحانه
است.
انواع
دمکراسی:
اگرچه
استفاده از
اصطلاح "شیوه
زندگی دمکراتیک"
موجه است، اما
تقدم معنای
دمکراسی به عنوان
شکل سیاسی
حکومت می
بایست
قاطعانه در
ذهن باقی
بماند. در غیر
این صورت ممکن
است که
اداعای وجود انواع
دمکراسی ،
نظیر دمکراسی
اقتصادی یا دمکراسی
قومی، درغیاب
دمکراسی سیاسی،
ایجاد شبه کند.
برای نمونه،
در طول چهل و
پنج سال جنگ
سرد که دوره
منازعه میان
اروپای شرقی
تحت سیطره ی